سعدى

98

بوستان ( فارسى )

سر صالحان « 1 » گفت روزى بمرد * كه خاشاك مسجد بيفشان و گرد همان كاين سخن مرد رهرو شنيد * برون رفت و بازش كس آنجا « 2 » نديد 2050 بر آن حمل كردند ياران و پير * كه پرواى خدمت نبودش « 3 » فقير دگر روز خادم گرفتش به راه * كه ناخوب كردى به رأى « 4 » تباه ندانستى اى كودك خودپسند * كه مردان ز خدمت بجايى رسند گرستن گرفت از سر صدق و سوز * كه اى يار جان‌پرور دلفروز نه گرد اندر آن بقعه ديدم نه خاك * من آلوده بودم در آنجاى پاك 2055 گرفتم قدم لاجرم بازپس * كه پاكيزه به مسجد از خاك « 5 » و خس طريقت جز اين نيست درويش را * كه افكنده دارد تن خويش را بلنديت بايد تواضع گزين * كه آن بام را نيست سلمّ جز اين حكايت شنيدم كه وقتى سحرگاه عيد * ز گرماوه آمد برون بايزيد يكى طشت « 6 » خاكسترش بىخبر * فرو ريختند از سرايى بسر 2060 هميگفت شوليده « 7 » دستار و موى * كف دست شكرانه مالان به روى كه اى نفس من درخور آتشم * بخاكسترى روى درهم كشم ؟ * * * بزرگان نكردند در خود نگاه * خدابينى از خويشتن بين مخواه بزرگى بناموس و گفتار نيست * بلندى بدعوى و پندار نيست 2065 تواضع سر رفعت افرازدت * تكبر به خاك اندر اندازدت به گردن فتد سركش تندخوى * بلنديت بايد بلندى مجوى ز مغرور دنيا ره دين مجوى * خدابينى از خويشتن‌بين مجوى گرت جاه بايد مكن چون خسان * به چشم حقارت نگه در كسان

--> ( 1 ) . مه عابدان . ( 2 ) . نشان كس . ( 3 ) . ندارد . ( 4 ) . به راه . ( 5 ) . كردم ز خاشاك و . ( 6 ) . مشت . ( 7 ) . شوريده .