سعدى

97

بوستان ( فارسى )

باب چهارم در تواضع ز خاك آفريدت خداوند پاك * پس اى بنده افتادگى كن چو خاك حريص و جهانسوز و سركش مباش * ز خاك آفريدندت « 1 » آتش مباش چو گردن كشيد آتش هولناك « 2 » * ببيچارگى تن بينداخت خاك 2040 چو آن سرفرازى نمود ، اين كمى * از آن ديو كردند ازين آدمى * * * يكى قطره باران ز ابرى چكيد * خجل شد چو پهناى دريا بديد كه جايى كه درياست من كيستم ؟ * گر او هست حقا كه من نيستم چو خود را به چشم حقارت بديد * صدف در كنارش بجان پروريد سپهرش بجايى رسانيد كار * كه شد نامور لؤلؤ شاهوار 2045 بلندى از آن يافت كو پست شد * در نيستى كوفت تا هست شد تواضع كند هوشمند گزين * نهد شاخ پرميوه سر بر زمين « 3 » حكايت جوانى خردمند پاكيزه‌بوم * ز دريا برآمد به دربند روم درو فضل ديدند و فقر « 4 » و تميز * نهادند رختش بجايى عزيز

--> ( 1 ) . آفريدت ز . ( 2 ) . خشمناك . ( 3 ) . اين بيت در بعضى از نسخه‌ها در اينجا نيست و در جاى ديگريست . ( 4 ) . عقل .