سعدى
84
بوستان ( فارسى )
ببخشاى بر من كه هرچ او كند * وگر قصد خونست نيكو كند 1780 بسوزاندم هر شبى آتشش * سحر زنده گردم ببوى خوشش اگر ميرم امروز در كوى دوست * قيامت زنم خيمه پهلوى دوست مده تا توانى درين جنگ پشت * كه زنده است سعدى كه عشقش بكشت * * * يكى تشنه ميگفت و جان ميسپرد * خنك نيكبختى كه در آب مرد به دو گفت نابالغى كاى عجب * چو مردى چه سيراب و چه خشكلب 1785 بگفتا نه آخر دهان تر كنم * كه تا « 1 » جان شيرينش در سر كنم ؟ فتد تشنه در آبدان عميق * كه داند كه سيراب ميرد غريق اگر عاشقى دامن او بگير * وگر گويدت جان بده گو بگير بهشت تنآسانى آنگه خورى * كه بر دوزخ نيستى بگذرى دل تخمكاران بود رنجكش * چو خرمن برآيد بخسبند خوش 1790 درين مجلس آنكس بكامى رسيد * كه در دور آخر به جامى رسيد حكايت چنين نقل دارم ز مردان راه * فقيران منعم ، گدايان شاه كه پيرى بدريوزه شد بامداد * در مسجدى ديد و آواز داد يكى گفتش اين خانهء خلق نيست * كه چيزى دهندت ، به شوخى مايست به دو گفت كاين خانهء كيست پس * كه بخشايشش نيست بر حال كس 1795 بگفتا خموش اين چه لفظ خطاست * خداوند خانه خداوند ماست نگه كرد و قنديل و محراب ديد * بسوز از جگر نعرهاى « 2 » بر كشيد كه حيفست از اينجا فراتر شدن * دريغست محروم ازين در شدن نرفتم بمحرومى « 3 » از هيچ كوى * چرا از در حق شوم زردروى هم اينجا كنم دست خواهش دراز * كه دانم نگردم تهيدست باز 1800 شنيدم كه سالى مجاور نشست * چو فريادخواهان « 4 » برآورده دست
--> ( 1 ) . وز آن . ( 2 ) . نالهء . ( 3 ) . بنوميدى . ( 4 ) . خوانان .