سعدى
85
بوستان ( فارسى )
شبى پاى عمرش فرو شد به گل * طپيدن گرفت از ضعيفيش دل سحر برد شخصى چراغش بسر * رمق ديد ازو چون چراغ سحر همى گفت غلغلكنان از فرح * و من دقّ باب الكريم انفتح طلبكار بايد صبور و حمول * كه نشنيدهام كيمياگر ملول 1805 چه زرها به خاك سيه در كنند * كه باشد كه روزى مسى زر كنند زر از بهر چيزى خريدن نكوست * نخواهى خريدن به از ناز « 1 » دوست گر از دلبرى دل بتنگ آيدت * دگر « 2 » غمگسارى بچنگ آيدت مبر تلخ عيشى ز روى ترش * به آب دگر آتشش باز كش ولى گر به خوبى ندارد نظير * به اندك دل آزار تركش مگير 1810 توان از كسى دل بپرداختن * كه دانى كه بىاو توان ساختن حكايت شنيدم كه پيرى شبى « 3 » زنده داشت * سحر دست حاجت به حق « 4 » برفراشت يكى هاتف انداخت در گوش پير * كه بيحاصلى رو سر خويش گير برين در دعاى تو مقبول نيست * بخوارى برو يا بزارى بايست شب ديگر از ذكر و طاعت نخفت * مريدى ز حالش خبر يافت « 5 » گفت 1815 چو ديدى كز آن روى بستست در * به بىحاصلى سعى چندين مبر به ديباچه بر ، اشك ياقوت فام * بحسرت بباريد و گفت اى غلام بنوميدى آنگه بگرديدمى * ازين ره ، كه راهى دگر « 6 » ديدمى مپندار گر وى عنان بر شكست * كه من باز دارم ز فتراك دست چو خواهنده محروم گشت از درى * چه غم گر شناسد در ديگرى ؟ 1820 شنيدم كه را هم درين كوى نيست * ولى هيچ راه دگر روى نيست درين بود سر بر زمين فدا * كه گفتند در گوش جانش ندا قبولست اگر چه هنر نيستش * كه جز ما پناهى دگر نيستش
--> ( 1 ) . ياد . ( 2 ) . دل . ( 3 ) . شبى تا سحر صالحى . ( 4 ) . دستهاى دعا . ( 5 ) . يافت و . ( 6 ) . كزين در در ديگرى .