احمد بن ابو الحسن النامقي الجامي ( احمد ژنده پيل ) ( شيخ احمد جام )

22

كنوز الحكمة ( فارسى )

تعالى : اللَّهُ نُورُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ مَثَلُ نُورِهِ كَمِشْكاةٍ فِيها مِصْباحٌ الْمِصْباحُ فِي زُجاجَةٍ الزُّجاجَةُ كَأَنَّها كَوْكَبٌ دُرِّيٌّ يُوقَدُ مِنْ شَجَرَةٍ مُبارَكَةٍ زَيْتُونَةٍ لا شَرْقِيَّةٍ وَ لا غَرْبِيَّةٍ يَكادُ زَيْتُها يُضِيءُ وَ لَوْ لَمْ تَمْسَسْهُ نارٌ نُورٌ عَلى نُورٍ يَهْدِي اللَّهُ لِنُورِهِ مَنْ يَشاءُ وَ يَضْرِبُ اللَّهُ الْأَمْثالَ لِلنَّاسِ وَ اللَّهُ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمٌ . حق سبحانه و تعالى مىگويد : « اللَّهُ نُورُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ » - اى : « منوّر السموات و الارض » - يعنى : نوردهنده هفت آسمان و زمين ، و هرچه در ميان آن است . نور من دهم كه خداوندم ؛ منوّر كنم هرچه خواهم ، چنان‌كه خواهم كنم : آفتاب را نور دهم ، و به جز آفتاب همه چيزها را نور دهم ، و چه به ماهتاب ، و چه به ستاره ؛ و هرچه نورانى است در كل ممالك ، آن را نورى است - نوردهندهء آن منم ، و منوّر كنم بىمعاونى . من آن خدايم كه روشنى ( دهم ) چه در آب ، و چه در آتش ، و چه در سنگ ، و چه در خاك ، و چه در سياهى ، و چه در سفيدى ، و چه در آهن ، و چه در روى ، و چه در زر ، و چه در مس ، و چه در سيم ، و چه در برنج ، و چه در شمع ، و چه در روغن ، و چه در كوه‌ها ، و چه در درياها ، و چه در علم ، و چه در عقل ، و چه در دل ، و چه در معرفت و اللّه بكل شىء عليم . و از آن هيچ بر من كه خداوندم پوشيده نيست ، و من بدان همه داناام ، كه هريكى را به چه نور دادم ، و از او چه خواهم ساخت ؛ امّا هركسى را بدان مطلع نگردانم ، و هر چيزى را و هر كس را بر آن دست ندهم ، و هركسى بدان راه نيابد . امّا « كرام الكاتبين » امينان مااند ، و ما ايشان را بدان علم مخصوص كرده‌ايم ، و آن « مصباح » ، و آن « زجاجة » جز دل مؤمن عارف را نباشد ، و ايشان در آن متفاوت‌اند . امّا « كرام الكاتبين » چون در آن نگرند ، تفاوت هريك بر ديگرى بدانند : همچنان‌كه هر عاقل كه به خانه‌اى در نگرد ، و آن خانه را روشن بيند ، در اثر روشنايى نگرد ، بداند كه روشنايى شمع است ، ( و ) اگر از آتش و مشعله است ، و اگر از آتش و چراغ ؟ به همه حال بازان نورى قرين باشد ؟ و لكن آن نور - كه نور گوهر خاص است - همه كس داند كه جز در خزينهء سلطان نباشد ، كه جز در خزينه سلطان گوهر شب‌چراغ و درّ يتيم نباشد . « كأنّها كوكب درّىّ » ؛ نه دست كسى بدان رسيده ، و نه نور آن كس كم تواند كرد ، و نه هيچ كسى دزد و غمّاز گرد آن تواند گرديد ، و در نور آن تصرف نتواند كرد . و آن نور نيز به خودى خود كم‌وبيش نتواند شد ، و آن ملهم كه بدان نور نگرد ، هم در وى هيچ تصرف نتواند كرد ، امّا در عمل مؤمن عارف تصرف تواند كرد ؛ زيرا كه از آن هر طاعتى را بويى باشد ، چون آن بوى به « كرام الكاتبين » رسد ، كرام الكاتبين بداند كه او چه فكرت كرده