احمد بن ابو الحسن النامقي الجامي ( احمد ژنده پيل ) ( شيخ احمد جام )
19
كنوز الحكمة ( فارسى )
گيرند ! و بسيار وقت باشد كه ملهم نيز به شرّ فرمايد ، تا شيطان او را به خير فرمايد . امّا چون روزگار چنين باشد كه هست ، و مردمان بر سر پيى چنين باشند ، شيطان ايشان را چرا به خير بايد فرمود ، كه ايشان خود غنيمت خود شرّ مىدانند ؟ ! شيطان مؤمن را به خير آنگاه فرمايد كه او بر سر پى باشد ، و چيزها از وى در وجود آيد ، چنانكه شيطان را زحير بگيرد ازبس خيرات مرتفع كه از وى در وجود آيد ، آنگه شيطان او را به خير فرمايد كه آن نه مرتفع باشد ، يا به خير ديگر او را دعوت كند . و اگر خيرى بر دست او روان باشد ، و آن خير او را سهل گشته باشد ، به خيرى ديگر فرمايد تا آن خير از دست وى بشود كه بزرگتر است ، و اين خير از دست وى فراستاند - بوك خود بدان ديگر خير رسد ، بوك نرسد ! شيطان اين نوع مكرها با بسيار كس كند : هم با عالم ، و هم با جاهل ، و هم با زاهد ؛ و با هر كسى كه اين نوع مكر آرد آن باشد . هركسى بنداند كه اين آوردهء كيست - از وسواس است ، اگر از ملهم ؟ - و از اين نوع بيشتر متعلّمان را افتد ، و از اين نوع مكرها بسيار دارد ، و كم كسى بداند : و بسيار وقت باشد كه كسى وردى دارد ، و زبان وى بر آن راست ايستاده باشد ؛ شيطان وى را بر آن دارد كه ديگر تسبيح فاضلتر است ، چرا همه اين يكى مىگويى ؟ اين ديگر تسبيح نيز بگوى ! و مقصود آن ملعون آن باشد ، تا آنچه زبان وى بدان راست ايستاده باشد ، از زبان وى مىبرد ، و آن ديگر خود از زبان وى بشنود ، و مقصود آن ملعون حاصل گردد ! و كار ( از ) اين دو بيش نيست : يا فرا خداى به الهام ملهم كار كردن ، و ( يا ) در كار شيطان و فرمان او پرهيز كردن ؛ همه بندگى بازين دو اصل كشد كه : فرمان خداى و رسول نگاه دارى ، نه به امر شيطان ، و ديو ، و ديو مردم كار كنى ؟ و اغلب خلق از اين هر دو فارغاند كه ما را ملهم و وسواس است كه شب و روز با ما قريناند ، همه سروكار بازيشان است ، يك چشمزخم از ما و از كار ما خالى نهاند ، و ما از ايشان غافل ! و اين سخن نه از سر گزاف مىرود : مگر از هزار تن بيش از پارسايان ، و قرّايان ، و مشايخ ، و ائمّه ، پرسيدم كه الهام ملهم از وسواس به چه بازشناسيم ؟ هيچكس از ايشان فرق نتوانست كرد ! روزى از علماء - قومى كه ايشان دعوى علم كردند - نزديك شيخ آمدند ، و از وى پرسيدند كه شيخ از ما بسيار مىپرسيد كه : فرق چيست ميان ملهم و وسواس ؟ تو بارى مىدانى كه مىپرسى ؟ گفت : اگر دانستمى نپرسيدمى ؛ از آن مىپرسم تا بدانم . چون ايشان ايمن شدند ، از هر نوع گفتند ؛ همه هيچ نبود ! وى را گفتند : تو چه