احمد بن ابو الحسن النامقي الجامي ( احمد ژنده پيل ) ( شيخ احمد جام )
46
كنوز الحكمة ( فارسى )
( ص ) گفت : مگر مال بدان جهان فرستادى ؟ گفت : بلى ، يا رسول اللّه ! اگر هيچ نيستى مرد درويش و سخى را كه پيوسته خواهان مرگ و آن جهان باشد ، اين خود فضل و كرامتى تمام باشد . اى بس خانههاى عزيز ، و گوهرهاى قيمتى كه اين راغبان دنيا ناچيز كردند ! ( اى ) بس خللها كه مرد مؤمن عالم موحّد را از سبب اين دنياى خسيس ناچيز افتاد ! ( اى ) بس قافلههاى گرانمايه كه در اين راه منقطع شد ، كه هيچكس نداند كه چون شد و چون كردند ؟ ! و هر مؤمنى را كه خداى عزّ و جلّ از دنيايى عفافى و كفافى بيشتر به وى ندهد ، همه فضلها به جاى وى بكرده باشد ، و اين مرد هرگز به شكر اين نعمت نرسد . و شكر بر نعمت دنيا كه خداى عزّ و جلّ كسى را بدهد بس كارى نباشد ؛ زيرا كه چون اسم توانگرى گرفت از شمار مردگان شد ! مهتر ( ص ) مىگويد : إيّاكم و مجالسة الموتى ! قيل : من هم ؟ قال : الأغنياء - پارسى خبر چنين باشد كه رسول ( ص ) مىگويد : بر شما بادا كه پرهيز كنيد از نشستن با مردگان ! گفتند : يا رسول اللّه ! مردگان كهاند ؟ گفت : توانگراناند ! اين كار چون به غايت رسد اسم مردگان نصيب ايشان آيد ؛ چون فرا حديث دوستى درويشان رسيد ، گفت : لكلّ نبىّ حرفة ، و حرفتى اثنان : الفقر و الجهاد ؛ فمن أحبّ كلاهما فقد أحبّنى ، و من أبغض كلاهما فقد أبغضنى . پارسى خبر چنين باشد كه رسول ( ص ) مىگويد : هر پيغمبرى را پيشهاى بود ، مرا دو پيشه است : يكى درويشى ، و ديگر غزو كردن ؛ هركه اين هر دو را دوست دارد مرا دوست دارد ، و هر كه اين هر دو را دشمن دارد مرا دشمن داشته باشد . و پيوسته از اين خبر رنجور مىبودى كه طبع مردمان اغلب در دوستى توانگران مىديدم ، و گاهگاه خود را هم نيز بر آن مىديدم ! و از آن سبب رنجوردل مىبودم ، و از هركسى مىپرسيدم كه : شما توانگرى دوست داريد ، يا درويشى ؟ اغلب آن بودى كه مىگفتند : ما توانگرى دوستتر داريم ؛ رنج من زيادت مىشد . تا روزى در اين خبر نظر مىكردم ، همچنان اندوهگين شدم ، خداى عزّ و جلّ مرا الهام داد ، و از اين غم مرا نجات داد به حمد اللّه ، اكنون ما دوستان و برادران خود را از اين فتوح بىبهره نگذاريم ؛ و الهام اين است كه مهتر ( ص ) گفت : لكل نبى حرفه ، و حرفتى اثنان : الفقر و الجهاد ؛ فمن احب كلاهما فقد أحبّني ، و من ابغض كلاهما فقد ابغضنى .