الغزالي

60

كيمياى سعادت ( فارسى )

جمله به وى سپردم و هيچ چيز باز نگرفتم . بار خدايا ! اگر دانى كه از بهر تو بود ما را فرج ده ! ، پس آن سنگ حركت كرد و از جاى بجنبيد و راه گشاده شد و هر سه بيرون آمدند . » و بكر بن عبد اللّه المزنى گويد كه « مردى قصّاب بود ، بر كنيزك همسايه عاشق شد . روزى كنيزك را به روستايى مىفرستادند ، قصّاب از پس وى بشد ، و در صحرا در وى آويخت . كنيزك گفت : اى جوانمرد ! من بر تو فتنه‌تر از آنم كه تو بر من ، [ 1 ] و لكن از حق - تعالى - همىترسم ، گفت : تو همىترسى من چرا نترسم ! ، توبه كرد و بازگشت . اندر راه تشنگى بر وى غلبه كرد و بيم هلاك بود . مردى فرا وى رسيد - كه يكى از پيغامبران آن زمان وى را به رسولى فرستاده بود به جايى - گفت : تو را چه رسيده است ؟ ، گفت : تشنگى . گفت : بيا تا دعا كنيم تا حق - تعالى - ميغ فرستد ، چنان كه بر سر ما بايستد تا در سايه به شهر شويم . قصّاب گفت : من هيچ طاعت ندارم ، تو دعا كن تا من آمين كنم . چنان كردند : ميغى بيامد بر سر ايشان بايستاد تا در سايهء آن همىرفتند . چون از يكديگر جدا شدند ، ميغ با قصّاب به هم رفت و رسول آن پيغمبر اندر آفتاب بماند . گفت : اى جوانمرد ، گفتى من طاعت ندارم ، اكنون خود ميغ براى تو بوده است ، حال خود مرا گوى ! گفت : هيچ چيز نمىدانم مگر اين توبه كه بكردم به گفت آن كنيزك . گفت : همچنين است . آن قبول كه تايب را بود نزد حق - تعالى - هيچ كس را نبود . » پيدا كردن آفت نگريستن به زنان ، و آنچه حرام است از آن بدان كه اين نادر بود كه كسى قدرت يابد اندر چنين كار و خويشتن را نگاه تواند داشت . پس اولىتر آن بود كه ابتداى كار نگاه دارد ، و ابتدا چشم است . علاء بن زياد گويد : « چشم بر چادر هيچ زن ميفكنيد كه از آن

--> [ 1 ] من از تو دل‌باخته‌ترم .