الغزالي
34
كيمياى سعادت ( فارسى )
[ دليل راه ] و چون اين حجابها برگرفت ، مثل وى چون كسى بود كه طهارت كرد و شايستهء نماز گرديد . اكنون وى را امام حاجت بود كه به وى اقتدا كند . و آن پير است ، كه بىپير راه رفتن راست نيايد : كه راه پوشيده است و راههاى شيطان به راه حق آميخته است ، و راه حق يكى است و راه باطل هزار ، چگونه ممكن گردد بىدليل راه بردن ؟ چون پير به دست آورد ، كار خويش بايد كه جمله با وى گذارد ، و تصرف خود اندر باقى كند ، [ 1 ] و بداند كه منفعت وى اندر خطاى پير بيش از آن بود كه اندر صواب خويش . و هر چه شنود از پير كه وجه آن بنداند ، بايد كه از قصهء موسى و خضر - عليهما السلام - ياد آورد ، [ 2 ] كه آن براى حكايت پير و مريد است ، كه مشايخ چيزها بدانسته باشند كه به عقل فرا سر آن نتوان شد . اندر روزگار جالينوس ، يكى را از انگشتى از دست راست درد خاست . طبيبان ناقص علم ، دارو بر انگشت وى مىنهادند ، هيچ سود نداشت . جالينوس دارو بر كتف چپ وى نهاد ، گفتند : « اين چه ابلهى است ! درد اينجا و دارو آنجا ، چه سود دارد ؟ » انگشت بهتر شد . و سبب آن بود كه وى بدانسته بود كه خلل اندر اصل عصب اوفتاده است ، و دانسته بود كه اعصاب از دماغ و پشت آيد ، و آنكه از چپ خيزد به جانب راست آيد ، و آنكه از راست خيزد به جانب چپ آيد . و مقصود از اين مثالى است تا بدانند كه اندر باطن مريد را هيچ تصرف نبايد كه بود . از خواجه بو على فارمذى ( ره ) شنيدم كه گفت : يك راه شيخ خويش را - ابو القاسم گرگانى ( ره ) كه پير [ 3 ] من بود - خوابى حكايت كردم ، بر من
--> [ 1 ] اندر باقى كردن ، در باقى كردن ، ترك كردن ، به دور افكندن . [ 2 ] اشاره به داستان موسى و رهيى از رهيگان خدا ( خضر ) كه در سورهء كهف ( 18 ) قرآن آمده است ، موسى رهبرى ( خضر ) را پذيرفت ليكن به سه كار او ( سوراخ كردن كشتى ، كشتن نوجوان ، دست باز نهادن و با جاى بردن ديوارى كه مىخواست بيفتد از بيخ ) انكار كرد چون غايات آنها را به عقل نمىتوانست دريابد . ( قرآن ، 18 - 65 به بعد ) . [ 3 ] در اينجا « شيخ » به معنى استاد و « پير » به معنى مراد است .