الغزالي
35
كيمياى سعادت ( فارسى )
خشم گرفت و يك ماه با من سخن نگفت . و من آن را هيچ سبب نمىدانستم تا آنگاه كه بگفت كه « اندر آن حكايت خواب چنين گفتى كه تو - كه شيخى - با من سخن چنين گفتى اندر خواب ، من گفتم : چرا ؟ » گفت : « اگر اندر باطن تو چرا را جا نبودى ، اندر خواب بر زبان تو نرفتى . » پس چون كار به پير تفويض كرد . اول كار پير آن بود كه وى را در حصارى كند كه آفات گرد وى نگردد . و آن حصار چهار ديوار دارد : يكى خلوت ، و يكى خاموشى ، و يكى گرسنگى ، و يكى بىخوابى ، كه گرسنگى راه شيطان بسته دارد ، و خواب اندك دل را روشن كند ، و خاموشى پراكندگى حديث از دل باز دارد ، و خلوت ظلمت خلق از وى بگرداند و راه چشم و گوش بسته دارد . سهل تسترى ( ره ) گويد كه « ابدالان كه ابدال شدند به [ 1 ] عزلت و گرسنگى و خاموشى و بىخوابى شدند . » چون از راه مشغلهء بيرون برخاست ، آنگه راه رفتن گيرد . و اول راه آن بود كه عقبات راه ، پيشين بريدن گيرد . و عقبات راه صفتهاى نكوهيده است در دل . و آن بيخ كارهاست كه از آن بايد بگريخت - چون شره مال و جاه و شره تنعّم و تكبّر و ريا و غير آن - تا مادّت مشغله از باطن قطع اوفتد و دل خالى شود . و باشد كه كسى از اين همه خالى باشد تا به يك چيز بيش آلوده نبود ، پس جهد قطع آن كند به طريقى كه شيخ صواب بيند و به وى لا يقتر داند ، كه اين به احوال بگردد . [ 2 ] اكنون چون زمين خالى كرد ، تخم پاشيدن گيرد ، و تخم ذكر حق - تعالى - است ، چون از غير وى خالى شد . پس اندر زاويه بنشيند و اللّه اللّه همىگويد ، بر دوام - به دل و زبان - تا آنگاه كه به زبان خاموش شود و دل گفتن گيرد . آنگاه دل نيز از گفتن بازايستد و معنى كلمت بر دل غالب شود - آن معنى كه اندر وى حروف نبود ، و تازى و پارسى نبود - كه گفتن به دل هم حديث بود ، و حديث غلاف و پوست اين
--> [ 1 ] به ، با ، به وسيلهء . [ 2 ] به اختلاف احوال تغيير كند و مختلف باشد .