الغزالي

30

كيمياى سعادت ( فارسى )

هميشه آن را همىنكوهد . چون چنين پروردند ، هرگه كه بالغ شود اسرار اين آداب با وى بگويند كه « مقصود از طعام آن است كه بنده را قوّت طاعت خداى - تعالى - بود ، و مقصود از دنيا زاد آخرت است - كه دنيا با كس بنماند ، و مرگ ناگاه اندر آيد - عاقل آن بود كه از دنيا زاد آخرت برگيرد تا به بهشت و خشنودى خداى - تعالى - رسد ، و صفت بهشت و دوزخ با وى به گفتن گيرد و ثواب و عقاب كارها با وى همىگويد . چون به ابتدا بادب پروريد ، اين سخنها چون نقش بر سنگ بود ، و اگر فرا گذاشته باشند ، [ 1 ] چون خاك از ديوار فروريزد . سهل تسترى ( ره ) گويد : سه‌ساله بودم كه شب نظاره كردمى اندر خال [ 2 ] خويش ، محمد سوار ، كه نماز شب كردى ، يك راه مرا گفت : « آن خداى را كه تو را بيافريد ، يك راه ياد نكنى اى پسر ؟ » گفتم : « چگونه ياد كنم ؟ » گفت : « شب كه اندر جامهء خواب همىگردى ، سه بار بگوى - به دل نه به زبان : خداى - تعالى - با من است ، خداى - تعالى به من همىنگرد . [ 3 ] خداى - تعالى - مرا همىبيند . » گفت : « چند شب آن همىبگفتم . » پس گفت : « هر شبى هفت بار بگوى . » همىگفتم . پس گفت : « هر شبى پانزده بار بگوى . » همىگفتم . پس حلاوت آن در دل من افتاد . چون سالى بر آمد ، مرا گفت : « آنچه تو را گفتم ياد دار همه عمر ، تا آنگه كه در گور نهند تو را ، كه اين دست گيرد تو را اندر اين جهان و آن جهان . » چند سال همىگفتم تا حلاوت آن در سر [ 4 ] من پديد آمد . پس يك روز خال مرا گفت : « هر كه حق - تعالى - با وى بود و به وى همىنگرد و وى را همىبيند ، معصيت نكند . زينهار كه معصيت نكنى ! كه وى تو را همىبيند . » پس مرا به دبيرستان فرستادند . دل من پراكنده مىشد ، گفتم : « هر روز يك ساعت بيش مفرستيد . » تا قرآن بياموختم ، و آنگاه هفت‌ساله بودم . چون

--> [ 1 ] رها كرده باشند . [ 2 ] خال ، دايى . [ 3 ] توجه دارد . [ 4 ] سر ، باطن ، ضمير .