الغزالي

135

كيمياى سعادت ( فارسى )

كند ، وى را دور كردم ، باز آمد و گفت : اگر تو جستى از دست من ، كسانى كه از پس تو باشند نجهند ، اكنون ترسيدم كه مرا آن دريافت . » رسول ( ص ) گفت : « حق - تعالى - هيچ چيز نيافريده دشمن‌تر بر وى از دنيا ، و تا بيافريده است به وى ننگريسته است . » و گفت : « دنيا سراى بىسرايان است ، و مال بىمالان است ، و جمع آن كسى كند كه بىعقل است ، و دشمنى اندر طلب وى كسى كند كه بىعلم است ، و حسد بر وى كسى برد كه بىفقه است ، و طلب وى كسى كند كه بىيقين است . » و گفت : « هر كه بامداد برخيزد و بيشتر همّت وى دنيا باشد ، وى نه مرد خداى - تعالى - است . و چهار خصلت ملازم وى باشد : اندوهى كه بريده نشود ، و شغلى كه هرگز از آن فارغ نگردد ، و درويشى كه هرگز به توانگرى نرسد ، و اميدى كه هرگز به نجاح نرسد . » بو هريره ( رض ) گفت : كه « يك روز رسول ( ص ) گفت : نخواهى كه دنيا به جملگى به تو نمايم ؟ و مرا دست گرفت و بر سرگين دان برد كه اندر وى استخوان مردم [ 1 ] و گوسفند و چهارپايان بود و خرقه‌هاى پليد و پليديهاى مردم بود ، و گفت : يا ابا هريره ، اين سرها پر از آز و حرص بوده است همچون سرهاى شما ، و امروز استخوان شده است بىپوست ، و زود خاكستر شود ، و اين پليديها طعامهاى الوان بوده است كه به جهد بسيار به دست آوردند و چنين بينداختند ، همه از وى همىگريزند ، و اين خرقه‌ها جامه‌هاى تجمّل ايشان است كه باد مىبرد ، و اين استخوان‌ها استخوان ستوران ايشان است كه بر نشستندى و گرد جهان همىگرديدندى . اين است جملهء دنيا ، هر كه خواهد كه بر دنيا بگريد گو بگرييد . كه جاى آن است ، پس هر كه حاضر بودند ، همه بگريستند . » و رسول ( ص ) گفت : « تا دنيا را بيافريده‌اند ، ميان آسمان و زمين آويخته است كه خداى - تعالى - در وى ننگريسته است . و اندر قيامت ، دنيا گويد : بار خدايا مرا به كمترين بندگان خويش ده ! ، گويد : خاموش يا

--> [ 1 ] مردم ، انسان .