الغزالي

125

كيمياى سعادت ( فارسى )

جز آنكه از خواب در آمدى ، خداى - تعالى - را ياد كردى . پس وى را گفت : با پدر جنگ نكرده‌ام و لكن رسول ( ص ) در حق تو چنين و چنين گفت ، من خواستم كه عمل تو بشناسم . گفت : اين است كه ديدى ، چون برفتم ، آواز داد ، گفت : يكى چيز هست : كه هرگز بر كس حسد نبرده‌ام كه چيزى به وى رسيده است ، گفتم : پس اين درجه تو را بدين [ 1 ] است ، » و عون بن عبد اللّه ( رض ) يكى را از ملوك پند مىداد ، گفت : « دور باش از كبر كه اوّل همه معصيت كه خداى - تعالى - را كرده‌اند كبر بود ، كه از كبر بود كه ابليس آدم را سجده نكرد ، و دور باش از حرص كه آدم را حرص از بهشت بدر كرد ، و دور باش از حسد كه اوّل خون كه به ناحق ريختند از حسد بود ، كه پسر آدم برادر را بكشت . و چون حديث صحابه كنند يا صفات حق - تعالى - گويند يا حديث نجوم كنند خاموش باش و زبان نگاه دار . » و بكر بن عبد اللّه ( رض ) گويد : « مردى بود ، نزديك پادشاهى بودى ، هر روز برخاستى بر پاى و گفتى با نيكوكار نيكويى كن ، و بدكردار خود كردار بد او را كفايت كند ، وى را به كردار خويش بازگذار . و آن پادشاه وى را بدين سخن عزيز داشتى . يكى وى را حسد كرد و فرا ملك گفت كه وى مىگويد كه ملك را گند دهان همىآيد ، ملك گفت : دليل اين چيست ؟ گفت : آنكه وى را به نزديك خويش خوانى تا ببينى كه دست به بينى باز نهد تا بوى نشنود ، آنگاه بيامد [ 2 ] و آن مرد را به خانه برد و طعامى داد كه اندر وى سير بود . پس ملك وى را به نزديك خويش خواند . وى دست به دهان باز نهاد . پنداشت كه مرد راست گفته است . و عادت بود ملك را كه جز به خط خويش خلعتى عظيم ننوشتى ، به يكى از غلامان نبشت كه رسانندهء اين خط را سر ببر ، و پوست وى پر كاه كن و به من فرست . و نبشته مهر كرد و به وى داد . چون بيرون آمد ، آن حاسد وى را ديد شادان ، گفت : چيست اين ؟ گفت : خلعت ملك . گفت : اندر كار من كن ، گفت :

--> [ 1 ] به اين سبب . [ 2 ] حاسد .