الغزالي
98
كيمياى سعادت ( فارسى )
نتوانستم كرد . » و بدان كه بحلى آن وقت درست بود كه بگويد كه چه گفتهام ، كه از مجهول بيزار شدن درست نبود . آفت سيزدهم سخن چينى و نمّامى كردن بود . خداى - تعالى - مىگويد : هَمّازٍ مَشّاءٍ بِنَميمٍ . [ 1 ] و مىگويد : وَيْلٌ لِكُلِّ هُمَزَةٍ لُمَزَةٍ . [ 2 ] و مىگويد حَمّالَةَ الْحَطبِ ، [ 3 ] و بدين همه نمّامى مىخواهد . [ 4 ] و رسول ( ص ) گفت : « نمّام در بهشت نشود . » و گفت : « خبر دهم شما را كه بترين شما كيست : كسانى كه ميان مردمان نمّامى كنند و تخليط كنند و مردم را بر هم زنند . » و گفت : « چون خداى - تعالى - بهشت را بيافريد گفت : سخن گوى ! ، گفت [ 5 ] : نيكبخت است كسى كه به من رسد . ، خداى - تعالى - گفت : به عزّت و جلال من كه هشت كس را به تو راه نبود : خمرخواره و زناكننده كه بر آن بايستد ، [ 6 ] و نمّام ، و ديّوث [ 7 ] ، و عوان [ 8 ] ، و مخنّث [ 9 ] ، و قاطع رحم [ 10 ] ، و آنكه گويد : با خداى عهد كردم كه چنين كنم و نكند . [ 11 ] » و در خبر است كه « در بنى اسرائيل قحطيى افتاد : بارها به استسقا [ 12 ] شدند ، باران نيامد ، پس وحى آمد به موسى ( ع ) كه دعاى شما اجابت نكنم ، كه در ميان شما نمّامى است . ، گفت : آن كيست ، بار خدايا ، تا او را از ميان
--> [ 1 ] ( قرآن ، 68 - 11 ) ، مردم نكوهى ( مردم نكوه نكوهشگر مردم ) سخن چينى ( هر دو « ى » وحدت ) . [ 2 ] ( قرآن ، 104 - 1 ) ، واى هر غمّازى را سخن چينى ، بدگويى . [ 3 ] ( قرآن ، 111 - 4 ) ، آن هيزمكش ( و آتش افروز بر مردمان به سخن چينى ) . [ 4 ] اراده مىكند ، مرادش از اين همه همان سخن چينى است . [ 5 ] بهشت . [ 6 ] در « ترجمهء احياء » : زانى مصرّ . ( ربع مهلكات ، ص 414 ) . [ 7 ] ديّوث ، بىرشك ، مرد بىغيرت دربارهء زن خويش . [ 8 ] عوان ، پاسبان ، سرهنگ ديوان ، در « ترجمهء احياء » : شرطى سرهنگ بازار ، سردار بازار ، سردار برگزيدهء سپاه - مقدمة الادب ) . ( ربع مهلكات ، ص 414 ) . [ 9 ] مخنّث ، مردى كه حركات و رفتارش به زنان شبيه است ، امرد . [ 10 ] قاطع رحم ، آنكه از خويشان و نزديكان ببرد . [ 11 ] در « ترجمهء احياء » : و كسى كه گويد عهد خداى بر من ، چنين و چنين كنم پس بدان وفا نكند . ( ربع مهلكات ، ص 414 ) . [ 12 ] استسقا ، باران خواستن و به نماز باران پرداختن .