الغزالي
48
كيمياى سعادت ( فارسى )
و شرح اين آن است كه خود را اوّلا به هستى بشناخت ، و مىداند كه پيش از اين - سالى چند - نيست بود و از وى نه نام بود نه نشان ، چنان كه حق - تعالى - گويد : هل أتى على الإنسان حين مِنَ الدَّهْرِ لَمْ يَكُنْ شيئاً مذكوراً [ 1 ] . و آنچه آدمى بدان راه برد از اصل آفرينش خويش ، آن است كه داند كه پيش از هستى خويش نطفه بود : قطره آب گنده ، در وى عقل نه ، و سمع و بصر نه ، و سر و دست و پاى و زبان و چشم نه ، و رگ و پى و استخوان و گوشت و پوست نه ، بل آبى بود سپيد بر يك صفت . پس ، اين همه عجايبها اندر وى پديد آمد : امّا وى خود را پديد آورد ، يا وى را كسى پديد آورد . و چون به ضرورت بشناسد كه اكنون كه بر درجهء كمال است از آفريدن يك موى عاجز است ، داند كه آن وقت كه يك قطرهء آب بود ، عاجزتر و ناقصتر بود . پس ، به ضرورت ، وى را از هست شدن ذات خويش ، هستى ذات حق - تعالى - معلوم شود . و چون در عجايب تن خويش نگرد - از روى ظاهر و از روى باطن ، چنان كه بعضى را شرح كرده آمد - قدرت آفريدگار خويش بيند ، و بشناسد كه قدرتى بر كمال است ، كه هر چه خواهد چنان كه خواهد بتواند آفريد ، كه قدرتى كاملتر از آن چه باشد . كه از چنان قطرهء آب حقير مهين [ 2 ] چنين شخصى با كمال و جمال ، پربدايع و عجايب ، بيافريد ؟ و چون در غرايب صفات خويش و منافع اعضاى خويش نگرد - كه هر يكى را براى چه حكمت آفريدهاند از اعضاى ظاهر ، چون دست و پاى و چشم و زبان و دندان ، و از اعضاى باطن ، چون جگر و سپرز و زهره و غير آن - علم آفريدگار خويش بشناسد كه به نهايت كمال است ، و به همه چيز محيط ، و بداند كه از چنين عالم هيچ چيز غايب نتواند بود ، كه اگر همه عقل عقلا درهم زنند و ايشان را عمرهاى دراز دهند و انديشه مىكنند تا يك عضو را از جملهء اين اعضا وجهى ديگر در آفرينش آن بيرون آورند ، بهتر از اين كه هست نتوانند . اگر خواهند مثلا كه صورتى ديگر تقرير كنند دندان را - كه دندانهاى پيش
--> [ 1 ] ( قرآن 76 - 1 ) ، آمد بر مردم هنگامى از گيتى كه چيزى ياد كرده و يادكردنى نبود . [ 2 ] مهين ( عربى ) ، خوار ، حقير .