الغزالي

42

كيمياى سعادت ( فارسى )

تا شايستهء آن شود كه غذاى هفت اندام گردد ، و چون خون در جگر پخته شده - باشد ، پاره‌اى از وى دردى بماند ، و آن سودا بود - طحال براى آن است تا آن سودا را از وى بستاند ، و بر سر وى كفى چون زردهء خايه [ 1 ] گرد آيد ، و آن صفرا بود - مراره براى آن است كه آن صفرا از وى بكشد ، و چون خون از جگر بيرون آيد ، تنك و رقيق و بىقوام بود - كليه براى آن است تا آن آب از وى بستاند تا خونى ، بىصفرا و بىسودا ، با قوام به عروق رسد . اگر مراره را آفتى رسد ، صفرا با خون بماند : از وى علّت يرقان خيزد و ديگر علّتهاى صفراوى پديدار آيد . و اگر طحال را آفت رسد و سودا با خون بماند ، علّتهاى سوداوى از وى پيدا آيد . و اگر كليه را آفت رسد و آب در خون بماند ، استسقا پديدار آيد . و همچنين هر جزوى را از اجزاى ظاهر و باطن براى كارى آفريده‌اند كه تن بىآن بخلل باشد ، بلكه تن آدمى - با مختصرى وى - مثالى است از همهء عالم ، كه از هر چه در عالم آفريده‌اند ، اندر وى نمودگارى است : استخوان چون كوه است ، و عرق چون آب است ، و موى چون درختان است ، و دماغ چون آسمان است ، و حواس چون ستارگان است ، و تفصيل اين نيز دراز است . بلكه همهء اجناس آفرينش را در وى مثالى هست ، چون خوك و سگ و گرگ و ستور و ديو و پرى و فريشته - چنان كه از پيش گفته آمد . بلكه از هر پيشه‌ورى كه در عالم هست ، در وى نمودگارى است : آن قوّت كه در معده است ، چون طبّاخ است كه طعام هضم كند ، و آن كه صافى طعام به جگر فرستد و ثفل وى را به امعا ، چون عصّار است ، و آن كه صافى طعام را در جگر به - رنگ خون كند ، چون رنگرز است ، و آن كه خون را ، در سينه ، شير سپيد كند و در انثيين [ 2 ] نطفه گرداند ، چون گازر است ، و آن كه در هر جزوى غذا از جگر به - خويشتن مىكشد ، چون جلّاب است ، و آن كه در كليه آب از جگر مىكشد تا در مثانه مىرود ، چون سقّاست ، و آن كه ثفل را بيرون مىاندازد ، چون كنّاس است ، و آن كه صفرا و سودا انگيزد اندر باطن تا [ 3 ] تن را تباه كند ، چون عيّار مفسد است ، و آن كه صفرا و علّتها را دفع كند ، چون رئيس عادل است ، و شرح اين نيز دراز است .

--> [ 1 ] خايه ، تخم مرغ . [ 2 ] انثيين ، دو خايه . [ 3 ] تا ، و نتيجه اينكه .