الغزالي

39

كيمياى سعادت ( فارسى )

بود اندك بود و نادر بود كه به كمال رسد . پس بايد كه بدين بشناسى كه هر كس را كه از حالت صوفيان چيزى پديد آيد اندك ، وى را بر همه عالمى فضل نباشد ، كه بيشتر از ايشان [ 1 ] آن باشد كه از اوايل كار برايشان چيزى پيدا آيد و آنگاه از آن بيوفتند و تمام [ 2 ] نشوند ، و بعضى باشند كه سودايى و خيالى بر ايشان غالب شود ، و آن را حقيقتى نباشد ، و او پندارد كه آن كارى است ! و از ده ، نه چنين باشند . و چنان كه در خواب حقيقت هست و اضغاث احلام [ 3 ] هست ، در آن حال همچنين بود . بلكه فضل بر علما كسى را بود كه اندر آن حال چنان كامل شده بود كه هر علم كه بدين تعلق دارد - كه ديگران را به تعلّم بود - وى خود بىتعلّم بداند ، و اين سخت نادر بود . پس بايد كه به اصل راه تصوّف و فضل ايشان ايمان دارى ، و به سبب مطوّقان روزگار ، اعتقاد در ايشان تباه نكنى ، و هر كه از ايشان [ 4 ] در علم و علما طعن كند ، بدانى كه از بىحاصلى مىكند . فصل شانزدهم - سعادت آدمى در معرفت خداى - تعالى - است همانا كه گويى : « به چه معلوم شود كه سعادت آدمى در معرفت خداى - تعالى - است ؟ بدان كه اين بدان معلوم شود كه بدانى كه سعادت هر چيزى در آن است كه لذّت و راحت وى [ 5 ] اندر آن بود . و لذّت هر چيز در آن است كه مقتضى طبع وى بود . و مقتضى طبع هر چيزى آن است كه وى را براى آن آفريده‌اند . چنان كه لذّت شهوت در آن است كه به آرزوى خويش رسد ، و لذّت غضب در آن است كه انتقام كشد از دشمن ، و لذّت چشم در آن است كه صورتهاى نيكو بيند ، و لذّت گوش در آن است كه آوازها و الحان خوش شنود . همچنين لذّت دل در آن است كه خاصّيّت وى است و وى را از براى آن آفريده‌اند ، و آن معرفت حقيقت كارهاست ، كه خاصّيّت دل آدمى اين است . اما شهوت و غضب و دريافتن محسوسات به پنج حواس ، اين خود بهايم را هست . و براى اين است كه آدمى هر چند نداند ، در طبع وى تقاضاى تجسّس آن

--> [ 1 ] از صوفيان . [ 2 ] تمام ، كامل . [ 3 ] خيالات پريشان كه در خواب بينند . [ 4 ] از ايشان ، از جمع ايشان ، از جماعت صوفيان . [ 5 ] وى ، آن چيز .