الغزالي

40

كيمياى سعادت ( فارسى )

بود تا بداند ، و از هر چه داند ، بدان شاد باشد و تبجّح كند و بدان فخر آورد ، اگر چه چيزى خسيس بود چون شطرنج مثلا : اگر كسى را كه داند [ 1 ] ، گويند : « تعليم مكن » [ 2 ] ، صبر دشوار تواند كردن ، و از شادى آنكه بازى غريب بدانست [ 3 ] ، خواهد كه آن فخر اظهار كند . و چون بدانستى كه لذّت دل در معرفت كارهاست ، دانى كه هر چند كه معرفت به چيزى بزرگتر و شريف‌تر بود ، لذّت بيشتر بود ، كه آن كس كه وى از اسرار وزير خبر دارد ، بدان شاد بود ، و اگر از اسرار ملك خبر دارد و انديشهء وى در تدبير مملكت بداند ، بدان شادتر بود ، و آن كس كه به [ 4 ] علم هندسه ، شكل و مقدار آسمان‌ها بداند ، بدان شادتر بود از آن كه علم شطرنج داند . و آن كس كه دانست كه شطرنج چون بايد نهاد و بنهاد ، لذت بيشتر از آن كس يافت كه داند كه چون بايد باخت [ 5 ] . و همچنين هر چند كه معلوم شريف‌تر بود ، علم شريف‌تر بود و لذّت وى بيشتر بود . و هيچ موجود شريف‌تر از آن نيست كه شرف همهء موجودات بدوست ، و پادشاه و ملك هر دو عالم است و همهء عجايب عالم آثار صنع اوست . پس هيچ معرفت از اين شريف‌تر و لذيذتر نبود ، و هيچ نظاره‌اى از نظارهء حضرت ربوبيّت لذيذتر نباشد ، و مقتضى طبع دل آن است . براى آنكه مقتضى طبع هر چيز خاصّيّت وى بود ، كه وى را براى آن آفريده - باشند . اگر دلى باشد بيمار كه در وى تقاضاى اين معرفت باطل شده باشد ، همچون تنى باشد بيمار كه در وى تقاضاى غذا باطل شده باشد كه گل دوست‌تر دارد از نان : اگر وى را علاج نكنند تا شهوت طبيعى باز جاى خويش آيد و اين شهوت فاسد از وى بشود ، بدبخت اين جهان باشد و هلاك شود . و آن كس كه شهوت ديگر چيزها بر دل وى غالب‌تر از شهوت معرفت حضرت الوهيّت شده است ، بيمار است : اگر علاج نكنندش ، بدبخت آن جهان بود و هلاك شود .

--> [ 1 ] بازى شطرنج داند . [ 2 ] تعليم مكن ، بازيكنان را راهنمايى مكن ، ياد مده . [ 3 ] از شادى اينكه مىداند حركت استادانه كدام است . [ 4 ] به ، با ، به يارى . [ 5 ] باخت ، بازى كرد .