الغزالي

20

كيمياى سعادت ( فارسى )

و لكن شهوت ، كه عامل خراج است ، دروغزن است و فضولى [ 1 ] و تخليط - كن ، و هر چه عقل گويد - كه وزير است - آن شهوت به مخالفت وى بيرون آيد ، و هميشه خواهان آن باشد كه هر چه در خزينهء مملكت مال است ، به بهانهء خراج بستاند . و اين غضب ، كه شحنه است ، شرير است ، و سخت تند و تيز است و همه كشتن و شكستن و ريختن دوست دارد . و همچنان كه پادشاه شهر ، اگر مشاورت همه با وزير كند و عامل دروغزن را ماليده دارد و هر چه وى گويد ، بر خلاف وزير ، نشنود و شحنه را بر وى مسلّط كند تا وى را از آن فضول باز دارد و شحنه را نيز كوفته و شكسته دارد تا پاى از حدّ خويش بيرون ننهد ، و چون چنين كند كار مملكت بنظام [ 2 ] بود - همچنين پادشاه دل ، چون كار به اشارت عقل كند و شهوت و غضب را زيردست و به فرمان عقل دارد و عقل را مسخّر ايشان نگرداند ، كار مملكت تن راست بود و راه سعادت و رسيدن به حضرت الوهيت بر وى بريده نشود . و اگر عقل را اسير شهوت و غضب گرداند ، مملكت ويران شود و پادشاه بدبخت گردد و هلاك شود . فصل ششم - فرمانروايى دل از اين جمله كه رفت بدانستى كه شهوت و غضب را براى طعام و شراب و نگاه داشتن تن آفريده‌اند ، پس اين هر دو خادم تن‌اند ، و طعام و شراب علف تن است . و تن را براى حمّالى حواس آفريده‌اند ، پس تن ، خادم حواس است . و حواس را براى جاسوسى عقل آفريده‌اند تا دام وى باشد [ 3 ] كه به وى عجايب صنع خداى - تعالى - بداند [ 4 ] ، پس حواس خادم عقل‌اند . و عقل را براى دل آفريده‌اند تا شمع و چراغ وى باشد ، كه به نور وى حضرت الوهيت را ببيند ، كه بهشت

--> [ 1 ] فضولى ( از فضولىّ عربى ) ، كسى كه كار بيهوده كند - اكنون در فارسى ، « فضول » گفته مىشود - . [ 2 ] بنظام ، منظم ، آراسته . [ 3 ] تا دامى باشد در دست عقل . [ 4 ] بداند ، بشناسد .