الغزالي

21

كيمياى سعادت ( فارسى )

وى آن است ، پس عقل خادم دل است . و دل را براى نظارهء جمال حضرت الوهيّت آفريده‌اند ، پس چون بدين مشغول باشد ، بنده و خادم درگاه حضرت الوهيّت است . و آنچه حق - تعالى - گفت : وَ ما خَلَقتُ الجِنَّ وَ الْانْسَ إِلّا لِيَعْبُدُونَ [ 1 ] معنى وى اين است . پس دل را بيافريدند و اين مملكت و لشكر به وى دادند و اين مركب تن را به وى سپردند تا از عالم خاك سفرى كند به اعلى عليّين . اگر خواهد كه حق اين نعمت بگزارد و شرط بندگى به جاى آورد ، بايد كه پادشاه‌وار در صدر مملكت بنشيند و از حضرت الوهيت قبله و مقصد سازد ، و از آخرت وطن و قرارگاه سازد ، و از دنيا منزل سازد ، و از تن مركب سازد ، و از دست و پاى و اعضاى خود شاگردان سازد ، و از عقل وزير سازد ، و از شهوت كدخداى مال سازد ، و از غضب شحنه سازد ، و از حواس جاسوس سازد و هر يكى را بر عالمى ديگر موكّل كند تا اخبار آن عالم جمع همىكنند ، و از قوّت خيال - كه در پيش دماغ است - صاحب بريد سازد تا جاسوسان جملهء اخبار به نزديك وى جمع همىكنند ، و از قوّت حفظ - كه در آخر دماغ است - خريطه‌دار سازد تا رقعهء اخبار از دست صاحب بريد مىستاند [ 2 ] و نگاه مىدارد و به وقت خويش بر وزير عقل عرضه مىكند و وزير بر وفق آن اخبار كه از مملكت به وى مىرسد تدبير مملكت مىكند و تدبير سفر پادشاه مىكند ، و چون بيند كه يكى از لشكر - چون شهوت و غضب و غير آن - ياغى شد بر پادشاه و پاى از فرمان و طاعت وى بيرون نهاد و راه بر وى بخواهد زدن ، تدبير آن كند كه به كار وى مشغول باشد ، و قصد كشتن و شكستن وى نكند كه مملكت بىايشان راست نيايد ، بلكه تدبير آن كند كه ايشان را با [ 3 ] حدّ طاعت آورد تا به سفرى كه در پيش دارد ، ياور باشند نه خصم ، و رفيق باشند نه دزد و راهزن . چون چنين كند سعيد باشد و حقّ نعمت گزارده ، و خلعت اين خدمت به وقت خويش بيابد . و اگر به خلاف اين كند و به موافقت

--> [ 1 ] ( قرآن ، 51 - 56 ) نيافريديم پرى و آدمى را ، مگر فرماييم ايشان را كه مرا پرستيد و مرا خوانيد . [ 2 ] تا . . . مىستاند ( استعمال قديم ) به جاى « تا . . . بستاند » و همچنين است فعلهاى بعدى : نگاه مىدارد ، عرضه مىكند ، تدبير مىكند . [ 3 ] با ، به .