الغزالي

19

كيمياى سعادت ( فارسى )

چون دست و پاى و سلاح ، و ديگر باطن ، چون خشم و شهوت . و چون ممكن نبود غذايى را كه نبيند طلب كردن ، و دشمنى را كه نبيند دفع كردن ، وى را به ادراكات حاجت افتاد : بعضى ظاهر ، و آن پنج حواس است چون چشم و بينى و گوش و ذوق و لمس ، و بعضى باطن ، و آن نيز پنج است و منزلگاه آن دماغ است چون قوّت خيال و قوّت فكر و قوّت حفظ و قوّت تذكّر و قوّت توهّم . و هر يكى را از اين قوّتها كارى است خاص . و اگر يكى بخلل شود ، كار وى بخلل شود در دين و دنيا . و جملهء اين لشكرهاى ظاهر و باطن همه به فرمان دل‌اند ، و وى امير و پادشاه همه است : چون زبان را فرمان دهد ، بگويد ، و چون دست را فرمان دهد ، بگيرد ، و چون پاى را فرمان دهد ، برود ، و چون چشم را فرمان دهد ، بنگرد ، و چون قوّت تفكّر را فرمان دهد ، بينديشد . و همه را به طبع و طوع فرمانبردار وى كرده‌اند تا تن را نگاه دارد چندان كه زاد خويش برگيرد و صيد خويش حاصل كند و تجارت آخرت تمام بكند و تخم سعادت خويش بپراكند . و طاعت داشتن اين لشكر دل را به طاعت داشتن فريشتگان ماند حق - تعالى - را ، كه خلاف نتوانند كردن در هيچ فرمان ، بلكه به طبع و طوع فرمانبردار باشند . فصل پنجم - لشكر دل شناختن تفصيل لشكر دل دراز است ، و آنچه مقصود است ، تو را به مثالى معلوم شود . بدان كه مثال تن چون شهرى است ، و دست و پاى و اعضا چون پيشه‌وران شهرند ، و شهوت چون عامل خراج است ، و غضب چون شحنهء شهر است ، و دل پادشاه شهر است ، و عقل وزير پادشاه است . و پادشاه را بدين همه حاجت است تا مملكت راست كند .