الشيخ ناصر مكارم الشيرازي

489

ترجمه گويا و شرح فشرده اى بر نهج البلاغه ( فارسى )

آن گاه امام حسين عليه السّلام جلو آمد و فرمود : « اى عموى عزيز ! خداوند قادر است آنچه را مىبينى تغيير دهد ، اين گروه تو را از دنيايشان محروم ساختند و تو آنها را از دينت ، چقدر تو بى نيازى از آنچه آنها منعت كردند و چقدر آنها محتاجند به آنچه تو آنها را منع مىنمودى ! از خداوند صبر و نصرت را بخواه ، و از حرص و جزع به او پناه ببر كه استقامت از دين است و كرامت مىآورد ، و حرص موجب زود رسيدن روزى نمىشود و بيتابى اجل را بتأخير نمىافكند » ! سپس عمار ياسر پيش آمد در حالى كه خشمگين بود گفت : « خداوند با كسانى كه تو را بوحشت انداختند انس نگيرد ، و آنها را كه تو را ترسانيدند در امنيت قرار ندهد . سوگند به خدا اگر دنيايشان را مىخواستى به تو تأمين مىدادند و اگر به اعمالشان راضى بودى دوستت مىداشتند » . . . ابو ذر كه پير مردى سالمند بود سخت گريست و گفت رحمت خدا بر شما اهل بيت ، من هر گاه شما را مىبينم به ياد رسول خدا مىافتم . من در مدينه جز شما دلخوشى نداشتم ، من براى عثمان در « حجاز » بار سنگينى بودم ، همانطور كه براى معاويه در شام ، عثمان نمىخواست من در عراق و بصره هم باشم ، مىترسيد مردم بر او بشورند ، لذا مرا به جائى تبعيد كرد كه جز خدا ياورى نيست ، من غير از خدا يار و همدمى نمىخواهم و با وجود خدا از چيزى وحشت ندارم . ابو ذر رفت و مشايعت كنندگان به مدينه باز گشتند . سر انجام ابو ذر در همان ريگزار « ربذه » با مرگ دست به گريبان شد ، در آن حال نگاهى به همسر مهربانش افكند ديد اشك بر گونه‌هايش جارى است قلبش سوخت و پرسيد چرا گريه ميكنى ؟ همسرش پاسخ داد : گذشته از همهء رنجها ، گريه‌ام براى اين است كه بايد پس از مرگ تو را كفن كنم ، در حالى كه پارچه‌اى كه بتوانم بدن پاكت را در آن قرار دهم نداريم . ابو ذر گفت گريه مكن گروهى از مؤمنان بر جنازهء من حاضر خواهند شد ، مرا كفن خواهند كرد و نماز