الشيخ ناصر مكارم الشيرازي

453

ترجمه گويا و شرح فشرده اى بر نهج البلاغه ( فارسى )

او با سديف به دمشق رفت و 30 هزار نفر از اين گروه جنايتكار را كشتند ولى عده‌اى فرار كرده ، كه آنها نيز گرفتار شدند ، جز ، گروهى كه لباس زنانه پوشيدند كه بعدها به « ملثمه » معروف گرديدند ! ( اقتباس از شرح نهج البلاغه خوئى جلد 7 ص 222 - 240 ) سلطان نوبه و عبد اللّه ابن مروان منصور خليفه عباسى پرسيد « عبد اللّه ابن مروان بن محمد » كه از افراد سر - شناس بنى اميه بود كجا است ؟ گفته شد در زندان است . گفت به من خبر رسيده كه سلطان « نوبه » سخنى به او گفته كه مىخواهم از زبان خودش بشنوم وى را احضار كنيد . پس از حضور منصور به او گفت : داستان برخورد خود با سلطان « نوبه » را برايم بگو ! عبد اللّه پاسخ داد : من به كشور او وارد شدم و چند روزى اقامت گزيدم . خبر ورود ما به او رسيده بود ، وسائل پذيرائى از هر جهت در منزلهاى وسيع براى ما فراهم آورد او روزى همراه پنجاه نفر كه در دست هر كدام نيزه‌اى بود بديدن من آمد ، از وى استقبال كردم و صدر مجلس را برايش خالى نمودم . اما او روى زمين نشست پرسيدم چرا روى فرش نمىنشينى ؟ گفت من زمامدارم ، و بر زمامدار لازم است هر گاه نعمت تازه‌اى به او داده شود در برابر عظمت پروردگار تواضع كند ، گفتم آن نعمت تازه چيست ؟ گفت مىبينم شما را از آن عزت و شوكت افكنده و به من پناه آورده‌ايد . پس از مدتى سكوت سر بلند كرد گفت شما چرا شراب مىنوشيد ؟ در صورتى كه كتاب آسمانى شما آن را حرام كرده . گفتم اين كار را بردگان ما در اثر جهالت انجام مىدهند - چرا زراعتها را بوسيله چهار پايان پايمال كرده‌ايد در صورتى كه كتاب آسمانى و دين شما فساد را تحريم نموده