الشيخ ناصر مكارم الشيرازي

450

ترجمه گويا و شرح فشرده اى بر نهج البلاغه ( فارسى )

سفاح - خبر نداشتم ديگرى را بخوان غلام - « ابو الفضل » برادر حسين ( ع ) كجاست ؟ بيايد عطاى خويش را بگيرد ! سديف - سخن او را بريد و گفت اينها همه در كربلا تشنه به فرمان بنى اميه شهيد گرديدند . سفاح - نمىدانستم ! . . . غلام - زيد بن على كجا است كه بيايد و عطاى خويش را بگيرد . سديف - سخن را تكرار كرد و سفاح سؤال پيش را نمود ! سديف - يكى از همين بنى اميه بنام « هشام بن عبد الملك » او را شهيد ساخت ، و واژگونه به دار آويخت ! ، و آن قدر بالاى دار ماند كه پرندگان در بدنش لانه ساختند . سپس وى را آتش زده و استخوانهايش را كوبيدند و به باد دادند ! و فرزندانش را پس از وى به قتل رسانيدند ! . سفاح - خبر نداشتم ! غلام - ابراهيم بن محمد بن عبد اللّه بن عباس كجا است بيايد و عطاى خويش را بگيرد ؟ سديف ساكت ماند و سخنى نگفت ! و بنى اميه اينجا بود كه به هلاكت خود يقين كردند . سفاح - واى بر تو هر گاه نام يكى از بنى هاشم برده مىشد به سرعت جواب مىگفتى چه شد كه اكنون از سخن لب فرو بستى ! سديف - حيا مىكنم آنچه در بارهء برادرت انجام شده بگويم ! سفاح - تو را سوگند مىدهم كه هر چه شده بگويى ! سديف - يك نفر از بنى اميه بنام « مروان » وى را دستگير ساخت ، و با وضع فجيعى وى را به قتل رسانيد . در اين هنگام شخصى به نام « يزيد بن عبد الملك » بلند شد ، و به سديف گفت اى مرد پست !