على اكبر نفيسى ( ناظم الأطبا )

3299

فرهنگ نفيسى ( فارسى )

مستسعد ( mostas'ed ) ص . ع . آنكه نيكبختى مىجويد و يارى مىخواهد . و آنكه نيكبخت مىشمرد و مبارك و ميمون مىداند . مستسعى ( mostas'i ) ص . ع . ساعى و جاهد . و طالب علم . مستسقى ( mostasqi ) ص . ع . آب كشنده و آب بردارنده . و گرفتار بيمارى استسقا . مستسقى ( mostasqi ) ص . پ . مأخوذ از تازى - گرفتار بيمارى استسقا . مستسل ( mostasell ) ص . ع . آنكه از غلاف بيرون مىكشد . مستسلف ( mostaslef ) ص . ع . آنكه پيشكى مىگيرد . و قرض مىخواهد . و آنكه زن برادر خود را كه مرده باشد مىگيرد . مستسلم ( mostaslem ) ص . ع . فروتن و متواضع . و فرمانبردار . مستسمن ( mostasmen ) ص . ع . آنكه فربه مىخواهد . و فربه مىشمرد كسى را . و آنكه درخواست روغن مىكند . مستسمى ( mostasmi ) ص . ع . آنكه به شكار و نخجير مىرود . مستسن ( mostasann ) و ( mos ) ( tasenn ) ص . ع . راه پا سپرده شده . مستسند ( mostasned ) ص . ع . آنكه تكيه مىكند . و تكيه داده شده . مستسهل ( mostashel ) ص . ع . آنكه نرم و آسان مىشمرد . و آنكه نرم و آسان مىگرداند . مستشار ( mostac r ) ص . ع . كنكاش خواسته شده . و مشورت كرده شده . مستشار ( mostac r ) ا . پ . مأخوذ از تازى - كسى كه از وى طلب مشورت مىكنند . مستشحجات ( mostachaj t ) ا . ع . زاغان و كلاغان . مستشرط ( mostacret ) ص . ع . تباه شده و فاسد گشته . مستشرف ( mostacref ) ص . ع . افراشته و راست و بلند . و اسب دراز و بلند قد . و كسى كه مىنگرد چيزى را . و فريبنده . و ستم‌كننده . و محروم‌كنندهء كسى را از حق خود . مستشرى ( mostacri ) ص . ع . چسبيدهء به كار . و مشغول بند و بست و ترتيب كار . و كار مهم و بزرگ و دشوار . و خشمگين . و ستيهيده . و خشمناك . و جنگجو . مستشزر ( mostaczer ) ص . ع . بلند شونده . و بلندكننده . و آنكه از چپ مىپيچد راه را . و ريسمان باشگونه تافته شده . مستشعر ( mostac'er ) ص . ع . پر از موى . و بچهء در شكم مادر موى برآورده . و شعار پوشنده . و جبان و ترسو . و آنكه ترس را در دل پنهان مىكند . مستشفى ( mostacfi ) ص . ع . آنكه شفا و سلامتى مىخواهد . مستشلى ( mostacli ) ص . ع . خشمگين و آزرده . و آنكه مىخواند كسى را تا از دشوارى رهائى دهد . و خلاص‌كننده و رها كننده . مستشير ( mostacir ) ص . ع . شتر فربه . و كسى كه از وى كنكاش و مشورت مىخواهند . مستشير ( mostacir ) ا . ع . گشنى كه حائل را از غير حائل بشناسد . مستشير ( mostacir ) ا . پ . مأخوذ از تازى - آنكه از وى كنكاش مىخواهند و با وى مشورت مىكنند . مستشيرة ( mostacirat ) ص . ع . ماده شتر فربه . مستشيط ( mostacit ) ا . ع . نيك خنده‌كننده . و شتر فربه . مستشيط ( mostacit ) ص . ع . برافروختهء از خشم و غضب . و كبوتر شادمان در پرواز . و شتر فربه . و كسى كه كار بر وى سبك باشد و زود از آن برآيد . مستصرخ ( mostasrex ) ا . ع . فريادخواه . و آنكه فرياد مىكند براى دستگيرى . مستصرف ( mostasref ) ص . ع . آنكه از خدا درخواست مىكند قدرت و توانائى برگردانيدن را . مستصعب ( mostas'eb ) ص . ع . كار مشكل و دشوار . و آنكه كار را دشوار مىكند . مستصفى ( mostasf ) ص . ع . صاف كرده شده . مستصفى ( mostasfi ) ص . ع . انتخاب‌كننده و برگزيننده . و آنكه برميگيرد بهترين جزء از چيزى را . و آنكه مىگيرد و برميدارد همه را . مستصلح ( mostasleh ) ص . ع . آنكه نيكوئى كردن مىخواهد . و صلح مىجويد . مستصوب ( mostasveb ) ص . ع . آنكه صواب مىخواهد از كسى . و آنكه صواب مىشمرد . مستضاع ( mostaz ' ) ص . ع . آنكه مالك زن و فرزند و جز آن مىگردد . و تلف شده و ضايع . و نيست و نابود شده . مستضاف ( mostaz f ) ص . ع . فرياد كرده شده و داد خواسته شده . مستضام ( mostaz m ) ص . ع . مظلوم . و آنكه از حق وى كم كرده باشند . مستضحى ( mostazhi ) ص . ع . در وقت چاشت درآينده . و بوقت چاشت خورنده . مستضرب ( mostazreb ) ص . ع . عسل ستبر گشته و شكرى شده . و فريب دهنده . و ماده شتر آزمند گشن .