على اكبر نفيسى ( ناظم الأطبا )

3300

فرهنگ نفيسى ( فارسى )

مستضرع ( mostazre ' ) ص . ع . خوار و حقير . و زارى نماينده و الحاح‌كننده . مستضهل ( mostazhel ) ص . ع . كسى كه طلب خير مىكند باندازه‌اى كه مىتواند . مستضئ ( mostaze ' ) ص . ع . طلب‌كنندهء روشنائى . و پند و مشورت . و المستضئ بامر الله : حسن بن يوسف خليفهء سى و سيوم از خلفاى عباسى كه پس از نه سال و هفت ماه در سال 575 هجرى وفات كرد . مستضيف ( mostazif ) ص . ع . فريادكننده و دادخواه . و خواهندهء ضيافت و مهمانى . مستطاب ( mostat b ) ص . ع . پاك يافته شده و پاك جسته شده . مستطاب ( mostat b ) ص . پ . مأخوذ از تازى - خوش و نيكو و پسنديده و شايسته و خوش‌آيند . و مهربان . مستطار ( mostat r ) ص . ع . ترسيده شده . و غبار پراكنده و منتشر . و مرغ پريده . و فرس مستطار : اسب تيزرو و تيز رانده شده . مستطب ( mostatebb ) ص . ع . آنكه براى درد خود درمان از پزشك مىپرسد . مستطرد ( mostatred ) ص . ع . كسى كه براى فريب دادن دشمن از پيش او فرار مىكند . مستطرف ( mostatraf ) ا . ع . آنكه خانه‌زاد نباشد و از نتاج صاحب خود نبود . و هر گياهى كه هنوز در غلاف خود باشد . و مال نو . و شترى كه از چراگاه ديگرى چرا كند . و مستطرف الايام : زمان تازه گذشته . مستطرف ( mostatref ) ص . ع . آنكه نو مىشمارد چيزى را . و آنكه از نو پيدا مىكند . و از نو خوش كرده . مستطرفة ( mostatrafat ) ا . ع . مؤنث مستطرف يعنى آنكه خانه‌زاد نباشد و از نتاج صاحب خود نبود . مستطرق ( mostatreq ) ص . ع . آنكه گشن بعاريت مىخواهد . و آنكه از كاهن فال سنگك مىخواهد . مستطعم ( mostat'am ) ا . ع . مستطعم الفرس : تپفوز و گرداگرد دهن اسب . مستطعم ( mostat'em ) ص . ع . آنكه طعام مىخواهد . مستطلع ( mostatle ' ) ص . ع . آنكه با جد و جهد مىنگرد . مستطلق ( mostatleq ) ص . ع . شتربانى كه ماده شتر را براى خود نگاه مىدارد و نمىگذارد به چراگاه رود . و شكم آزاد و روان . مستطير ( mostatir ) ص . ع . صبح بردميده كه روشنائى وى پراكنده شده باشد . و بازار رونق گرفته . و ديوار شكافته شده . و شمشير بچابكى از نيام بركشيده . مستطيرة ( mostatirat ) ص . ع . سك ماده . و شتر مادهء تيز شدهء به گشنى . مستطيل ( mostatil ) ص . ع . آنكه خود را بلند مىگرداند . و آنكه تكبر مىكند . و آنان كه بيشتر مىكشند از آنچه دشمن از آنها كشته بود . و نيز مستطيل دراز . و الفجر المستطيل : فجر اول كه فجر كاذب نيز گويند . مستطيل ( mostatil ) ص . پ . مأخوذ از تازى - دراز و هر جسمى كه طول و عرض وى برابر نباشد و طول آن بيشتر از عرضش بود و فجر مستطيل : صبح كاذب . و نيز حرف ضاد را مستطيل گويند . مستظل ( mostazell ) ص . ع . در سايه نشسته و پناه جويندهء به سايه و ظل . مستظهر ( mostazher ) ص . ع . كسى كه اعانت مىطلبد و دستگيرى مىخواهد . و يارى كرده شده و استعانت جسته . و المستظهر بالله : لقب ابو العباس احمد بن المقتدى بيست و هشتمين خليفهء عباسى كه پس از مدت بيست و چهار سال و چند ماه در سال 512 هجرى وفات نمود . مستظيرة ( mostazirat ) ص . ع . سك مادهء آزمند نر شده . مستع ( mesta ' ) ا . ع . مرد شتابكار و كافى و رسا و چست و چالاك . مستعار ( mosta ' r ) ص . ع . عاريت خواسته . و دست بدست گرفته . مستعار ( mosta ' r ) ص . پ . مأخوذ از تازى - عاريت شده و وام گرفته شده . مستعان ( mosta ' n ) ص . ع . آنكه از وى يارى مىخواهند و دستگيرى درخواست مىكنند . و المستعان : خداوند عالم جل شأنه . مستعبر ( mosta'bar ) ص . ع . پند داده و عبرت گرفته . مستعبر ( mosta'ber ) ص . ع . آنكه پند مىگيرد . و آنكه عبرت مىگيرد و آنكه تعبير مىكند خواب را . و آنكه اشك مىريزد . و اندوهناك و غمگين . مستعبرة ( mosta'barat ) و ( mos - ) ( ta'berat ) ص . ع . امراة مستعبرة : زنى كه بهرهء خود را از شوى نگيرد . و كذلك : مستعبرة . مستعجل ( mosta'jel ) ص . ع . بر شتابى انگيزاننده و شتاباننده . و درگذرنده . و پيشى گيرنده . مستعجل ( mosta'jel ) ا . ع . نام داروئى كه بسرعت فربهى آورد . مستعجل ( most'jel ) ص . پ . مأخوذ از تازى - شتابنده و شتاب‌كننده . مستعجلا ( mosta'jelan ) م ف . پ . مأخوذ از تازى - بطور عجله و شتاب و به زودى