على اكبر نفيسى ( ناظم الأطبا )
1504
فرهنگ نفيسى ( فارسى )
خرده فروشى . و اسباب كم بها و نازل فروشى . دستفيمان ( dast - faym n ) ا . ع . مأخوذ از دست پيمان فارسى و بمعنى آن . دستقاله ( dast - q le ) ا . پ . داس دروگرى و دستكاله . دست قدرت ( dast - qodrat ) ا . پ . توانائى و زور و قوت . دست قلم ( dast - qalam ) ص . پ . دست بريده . و كتابت كننده و نويسنده . دستك ( dastak ) ا . پ . مصغر دست يعنى دست كوچك . و دستهء قلبه . و دوك و مغزل . و زدن دستها بهم . و دفتر و دفتر حساب . و پروانهء راهدارى و اجازه نامهء عبور و مرور و تذكره . و دعوت نامه و احضار نامه . و وكالت نامه . و كوبيدن در . و دستك زدن : هنگام زدن و ضرب گرفتن دستها را بهم زدن . دستكار ( dast - k r ) ا و ص . پ . صنعت و پيشه كار و پيشهور و كارگر . و همكار . و نشان . و كارنامه . و فرمان پادشاهى كه جهة اعلان مردم بر ديوارها چسبانند و بر سنگها نقش كنند . و كارساز و كارگزار . و چست و چالاك و جلد و ماهر . و تمسك . و ساخته و پرداخته . و دستكار فلان : يعنى ساخته و پرداختهء فلان . دستكارى ( dast - k ri ) ا . پ . هنر و صنعت و كسب و حرفت و تجارت و پيشه . و پيشهورى . و ظرافت . و تيز دستى . و صنعت كارى . دستكاله ( dast - k le ) ا . پ . داس دروگرى . دستك پياده ( dastak - piy de ) ا . پ . كسى كه براى دريافت مال الاجاره فرستاده مىشود . دست كرد ( dast - kard ) ا . پ . دستهء اره و دستاكرد . دستك زن ( dastak - zan ) ا و ص . پ . مطرب و سازنده و سرودگوى و خواننده و مغنى و رقاص . و نادم و پشيمان و مضطرب و كسى كه در وقت زدن ساز ضرب مىگيرد . دستك سوار ( dastak - sov r ) ا . پ . كسى را كه براى دريافت مال الاجاره مىفرستند و دستك پياده نيز گويند . دستكش ( dast - kac ) ا و ص . پ . كسى كه مردمان كور را بهر جانب مىبرد و آنها را در راه رفتن اعانت مىكنند . و كسى كه جلو اسب را گرفته مىكشد . و آنچه در دست گرفته بكشند مانند كباده و كمان زير چاق . و سائل و گدا و اسير و گرفتار . و زبون و زير دست . و محكم و مضبوط . و مزد دست . و مزدورى . و كسى كه چرغ و شاهين و جز آن نگاه مىدارد و به شكار كردن مىرساند . و آن جزو از لباس كه مىپوشاند دست و هر يك از انگشتها را جداگانه و نكاب . و بچهء سگ شكارى . و كرهء اسب . دست كشاده ( dast - koc de ) ص . پ . جوانمرد و كريم و سخى . دست كشى ( dast - kaci ) ا . پ . لمس و مالش با دست . و گدائى . دست كشيده ( dast - kacide ) ص . پ . ادعا شده و درخواست شده . و متصرف شده . و گرفته شده . دست كله ( dast - kale ) ا . پ . آلتى از چرم بافته و يا ريسمان تافته كه دستهاى اسب را بدان بندند . و شبه و نظير و مانند . دست كوتاه ( dast - kut h ) و دست كوته ( dast - kutah ) ص . پ . عاجز و ناتوان و كم زور . و محروم و بىنصيب . دستكى ( dastaki ) ا . پ . يك نوع پيرايهاى مر دستها را . و دستكش جيرى كه شكارچيان جهة گرفتن مرغان شكارى بر دست كشند . و دفتر جيبى و كتابچهء جيبى . و موچينه . و منقاش دان . دستگاه ( dast - g h ) ا . پ . آلات و ادوات بافندگى . و كارخانه و پيشهگاه از هر چيزى خواه بافندگى باشد و يا جز آن . و كارخانهء كيميائى . و هر يك از آلات صناعت بافندگى . و اسباب و آلات و ادوات . و دسترس و سامان . و اوضاع . و هر چه متعلق بتجارتخانه باشد . و ادراك و فهم و دريافت . و دولت و ثروت و فضل و فضيلت و علم و معرفت و دانش و حكمت . و توانائى و قدرت و زور و قوت . و مسخره . و مغلوب و ضعيف و ناتوان . و دستگاه وجود : حواس دهگانهء بشرى كه سامعه و باصره و شامه و ذائقه و لامسه و واهمه و خيال و متصرفه و حافظه و حس مشترك باشد . و بارگاه معدلت دستگاه : محكمهء عدالت . و شاهنشاه سعادت دستگاه : يعنى شاهنشاهى كه داراى سعادت و بخت و اقبال باشد . و سپاه ظفر دستگاه : يعنى سپاه مظفر و فيروز و كامياب . دست گذار ( dast - goz r ) ا . پ . مدد گار و معاون و معين و ناصر . دست گراى ( dast - gar y ) ص . پ . مغلوب و ضعيف و ناتوان . دست گرفته ( dast - gerefte ) ا . پ . مددگار و معين . دست گردان ( dast - gard n ) م ف . پ . وجه نقدى كه بدست كسى دهند و از دست ديگر وى باز ستانند و اين كار را چندين دفعه تكرار نمايند . دست گزين ( dast - gozin ) ا . پ . هر چيز انتخاب شده . و كسى كه صدر طلب است و پيوسته مىخواهد در صدر مجلس نشيند . و اسب كتل و جنيبت .