على اكبر نفيسى ( ناظم الأطبا )
1409
فرهنگ نفيسى ( فارسى )
خنده ( xande ) ا . پ . حالتى كه در انسان بواسطهء شعف و خوشحالى و بشاشت پيدا مىشود و در آن حالت لبها و دهان به حركت مىآيند و غالبا اين حالت با آواز مخصوصى همراه است و ضحك و مضحكه . و خندهء جام : موج جام و پرتو شراب . و خندهء زمين : دميدگى سبزه و رياحين . و خندهء مى : پرتو شراب . و خنده آور : مضحك و مسرتانگيز . و در خنده شدن : خنديدن و خنده كردن . خنده خريش ( xande - xaric ) ا . پ . خندهاى كه از روى هزل و استهزا و ظرافت بر كسى كنند . و كسى كه مردم از روى تمسخر و استهزا و ريشخند بر وى خندند . و كسى كه از روى تمسخر و استهزا بر ديگرى خنده زند و تمسخر كننده . و تمسخر كرده شده . خنده ريش ( xande - ric ) ا . پ . ريشخند و كسى كه مردم از روى تمسخر و ظرافت بر وى خندند . و خنده ريش كردن : تمسخر كردن و استهزا نمودن و ريشخند كردن . خنديدن ( xandidan ) ف ل و م . پ . خنده كردن . خنذاة ( xanz t ) م . ع . خنذى خنذاة : متوجه شد بفحش گفتن . خنذاة ( xanz t ) ا . ع . گفتار زشت و قبيح . خنذع ( xonzo ' ) ا . ع . كمينهء فرومايه . خنذق ( xanzaq ) ا . ع . - معرب كندهء فارسى - گوى كه گرداگرد حصار و قلعه و لشكرگاه كنند . غزوهء خنذق كه غزوهء احزاب نيز گويند در سال پنجم از هجرت واقع شد چون در ماه شوال اين سال براى رسول خدا صلى اللّه عليه و آله خبر آوردند كه قريش با هم سوگند خورده و قبايل عرب را با خود متحد نموده به طرف مدينه حركت خواهند كرد آن حضرت باشارهء سلمان فارسى رضى اللّه عنه امر بحفر خندق فرمود و اصحاب مشغول بحفر در كمال عجله شدند و در ايام حفر معجزات چندى از آن حضرت صادر شد كه در كتب تواريخ مسطور است و همينكه از حفر خندق فارغ شدند معاهدين از مردم قريش و متابعشان از مردم كنانه كه ده هزار نفر بودند و مردم غطفان و متابعين آنها از اهل نجد نزديك مدينه آمده و در آن طرف خندق اردو زدند و يهود بنى قريظه با آنكه با رسول خدا معاهده داشتند نقض عهد كرده و با قريش متحد شده و بقبايل عرب در پيوستند و كار بر مردم مدينه و اصحاب آن حضرت بسى سخت شد و گمانهاى چندى مىكردند و بعضى از آنان مىگفتند محمد بما وعدهء گنجهاى كسرى و قيصر را مىداد و امروز كار ما به جائى رسيده كه كسى از ما بر نفس خود ايمن نيست سهل است لا يأمن على نفسه ان يذهب الى الغائط و قريش و ساير قبائل عرب مدت بيست و اند شب در آن طرف خندق و رسول خدا با اصحاب در اين طرف خندق مقابل هم بودند و كشتار و جدالى در ميان آنها اتفاق نيفتاد مگر آنكه گاه گاهى به طرف يكديگر تير مىانداختند و يك روزى عمرو بن عبد ود از ميان لشكر مشركين بيرون آمده مبارز طلبيد حضرت على بن ابي طالب كرم اللّه وجهه بمبارزت وى رفت عمرو به او گفت اى پسر برادر من دوست ندارم تو را بكشم آن بزرگوار فرمود به خدا من دوست دارم ترا بكشم و از اين سخن عمرو متغير شده از اسب پياده گشت و اسب را پى كرد و دو مبارز در هم آويختند و گرد و غبار آنها را گرفت در اين بين صداى تكبير على بن ابي طالب بلند شد و معلوم گشت كه عمرو را كشته است و در اين غزوه خداوند عالم باد را بر لشكر مشركين فرستاد به نحوى كه چادر هاى آنها را خراب كرد و اجاغهايشان را خاموش نمود و در ميان آنها تفرقه پديد آمده قريش با ابو سفيان فرار كردند و مردم غطفان چون فرار قريش را ديدند آنان هم باوطان خود برگشتند چنان كه خداوند عالم در قرآن مجيد مىفرمايد : يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اذْكُرُوا نِعْمَةَ اللَّهِ عَلَيْكُمْ إِذْ جاءَتْكُمْ جُنُودٌ فَأَرْسَلْنا عَلَيْهِمْ رِيحاً وَ جُنُوداً لَمْ تَرَوْها . و در اين جنگ از مسلمين جز شش نفر كسى شهيد نشد و از جملهء آن شش نفر سعد بن معاذ انصارى رحمة اللّه عليه بود و بواسطهء زخمى كه بر دستش در ايام خندق وارد آمده بعد از غزوهء بنى قريظه وفات نمود . خنذقة ( xanzaqat ) م . ع . خنذق خنذقة : خندق كند . خنذوة ( xonzovat ) ا . ع . سر كوه مشرف . خنذيان ( xenzey n ) ا . ع . بد زبان . خنذيذ ( xenziz ) ا . ع . دراز . و سر كوه بلند . ج : خناذيد . و فحل . و خصى از اضداد است - . و شاعر خوشگوى مفلق . و دلاور كه كسى بر وى دست نيابد . و سخى . و خطيب بليغ . و مهتر بردبار . و دانندهء ايام عرب و اشعار آنها . و بد زبان . و گردباد . خنز ( xanaz ) م . ع . خنز اللحم خنوزا و خنزا ( از باب سمع ) : متغير گرديد و بوى گرفت آن گوشت . خنز ( xanaz ) و ( xanez ) ص . ع . لحم خنز : گوشت بوى گرفتهء فاسد شده و كذا : لحم خنز . خنز ( xonnaz ) ع . ج . خانز . خنزاب ( xenz b ) ا . ع . دلير بر فجور . خنزب ( xanzab ) و ( xenzeb ) ا . ع . شيطانى كه بر نماز گزار مستولى مىگردد . خنزجة ( xanzajat ) م . ع . تكبر و نخوت كردن . يق : خنزج علينا .