على اكبر نفيسى ( ناظم الأطبا )
2
فرهنگ نفيسى ( فارسى )
يعنى ال و ام و در حرف قسم چون ايم و كلية همزهاى را كه در كلام مىآورند يا براى نداى نزديك است مانند ازيد يعنى يازيد و يا براى استفهام چون ازيد عندك ام عمرو و گاه آن را به ها بدل مىكنند مانند هذا الّذى بجاى اذا الذى . و گاه همزه را در معنى استفهام إستعمال نمىكنند و در اين صورت داراى يكى از هشت معنى ذيل است : اول براى تسويه كه همزه داخل شود بر جملهاى و ام عاطفه بر جملهء ديگر ضدّ جملهء اول مانند سَواءٌ عَلَيْهِمْ أَ أَنْذَرْتَهُمْ أَمْ لَمْ تُنْذِرْهُمْ * . دوم انكار ابطالى نحو أ فاصفاكم ربّكم بالبنين و در اين صورت دلالت مىكند بر اينكه مابعدش غير واقع و مدّعى آن كاذب است . سيوم انكار توبيخى مانند أ تعبدون ما تنحتون و در اين صورت دلالت مىكند بر اينكه مابعدش واقع شده ولى فاعل آن سزاوار ملامت است . چهارم تقرير كه دلالت مىكند بر اينكه متكلم برمىانگيزاند مخاطب را بر اقرار و اعتراف امريكه ثبوت آن يا نفى آن مستقرّ است در نزد متكلم چون اضربت زيدا براى تقرير فعل و أ أنت ضربت زيدا براى تقرير فاعل وا زيدا ضربت براى تقرير مفعول . پنجم استهزاء و تهكم چون أ صلواتك تأمرك ششم امر چون أ أسلمتم يعنى اسلموا . هفتم تعجب چون أ لم تر الى ربّك كيف مدّ الظلّ . هشتم استبطاء يعنى درنگى مانند أ لم يأن للذين آمنوا ان تخشع قلوبهم : نرسيده است براى مؤمنين آنوقت كه نرم شود دلهاى ايشان . ءا ( a ) ( ع ) حرف ندا براى بعيد و يا براى قريب مانند ءازيد يعنى يا زيد و نيز حرف اول از حروف تهجى يعنى الف . ءاء ( ش ) ( ع ) حرف تانيث كه در آخر اسم ملحق شود مانند حمراء و آن را الف ممدوده گويند . آء ( on ) ( ع ) حرف اول از حروف تهجى يعنى الف . آء ( a ) ا . ع . ميوهء درختى و آئة واحد آن و آواز و حكايت آواز و كلمهاى كه شتر را بان زجر كنند . آئة ( at ) ا . ع . واحد آء كه يك قسم ميوهايست . آب ( b ) ا . پ . مايعى غير حاجب ماوراء و بىبو و بىمزه و يكى از چهار عنصر متقدّمين و مركب از دو جسم بخارى شكل يعنى هيدرژن و اكسيژن و چون دو حجم هيدرژن و يك حجم اكسيژن را تركيب كنند توليد آب مىگردد و نوعا آب در صورتى صلاحيت شرب دارد كه سبزيها در آن به خوبى پخته شوند و صابون را خوب حل نمايد و داراى مواد آلى نباشد و آشاميدن آب چاهى كه در حوالى آن آب شير و يا چاه مبال بود مورث عروض حميات و بخصوص حماى تيفوس و تيفوئيد مىگردد و جهة اينكه آبهاى معمول قابل شرب شوند بايد آنها را بواسطهء صافى زغالى صاف كرد يا جوشانيد و پس از جوشانيدن بهم زد تا كف كنند و هوا در آنها حل گردد . نيز آب بمعنى رواج و رونق و عزّت و لطافت و قدر و قيمت و فيض و عطا و رحمت و دولت و ترقى و جاه و منزلت و زيادتى و طرز و روش و قانون و قاعده مىباشد و كنايه از خجلتزده و همواره به راه رونده و لؤلؤ و جواهر و شمشير جوهردار و منى ؛ و آب آتش رنگ : شراب لعلى و اشك خونين و آب آتشزاى : شراب لعلى و آب آتش زده : آب چشم و آب آتش شدن : آشوب برخاستن و شور و غوغا شدن و گرم گرديدن آب و محال بودن چيزى و آب آتشنما : شراب لعلى و اشك خونين و آب آتشين : شراب لعلى و آب آذرسان : شراب لعلى و اشك خونين و آب ارغوانى : شراب سرخ و اشك خونين و آب از جگر كشيدن : عطا كردن و چيزى بمردم دادن و آب باده رنگ : اشك خونين و آب باران : آبى كه از باريدن باران در جائى فراهم آيد و آب به پوست افكندن : رسيدن ميوه و بالغ شدن كودك و آب بر آتش زدن : فرونشاندن و تسكين دادن فتنه و آشوب و آب بريسمان بستن : تلاش نمودن چيزى كه حصولش ميسر نگردد و آب به زير هشتن فريب دادن و حيله نمودن و آب بىلجام خوردن : مطلق العنان و سرخود بودن و آب تاختن : شاش كردن و كميز انداختن و آب تلخ : شراب انگورى و اشك چشم عاشق و آب جاويدان : آب حيات و آب حرام : شراب و منى كه در در غير فرج حلال ريخته شود و آب حسرت : اندوهى كه سبب آن حسرت بود و آب حيوان : آب حيات و آب زندگانى و آب خرابات : شراب انگورى و آب خشك : شيشه و آبگينه و آب خضر : آب حيات و علم لدّنى مخصوص پيغمبران و جانشينان آنان و آب خفته : آب بسته و يخ و تگرگ و ژاله و شمشير در غلاف و شيشه و بلور و آب خوردن : اندك توقف كردن و آشاميدن آب و آب دادن مشروب كردن باغ و باغچه و كشتزار و جز آن و آب در چشم نداشتن : بيحيا و بىشرم بودن و آب در جگر داشتن : مست بودن و توانگر و پر دل بودن و آب در جگر نداشتن : مفلس بودن و ترسو و جبان بودن و آب در جوى آمدن : بازآمدن دولت رفته و آب در جوى نماندن : دولت از دست