رضا قلى خان ( هدايت )

97

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )

اسپاه است و بمعنى سك نيز نوشته‌اند اسپهان به وزن و معنى اصفهانست و آن شهريست مشهور و سپاه ملوك عجم در آن شهر جمع بوده‌اند و از انجا به اطراف مامور مىشده‌اند چنان كه سپاه عرب در شهر كوفه اجتماع داشته‌اند صاحب برهان كويد كه اسپاه و اسپاهان بمعنى سك نيز آمده و اين معنى نامناسب است چنان كه صاحب معجم البلدان كفته الاسپهان اسم مشتق من الجنديّه نسبت دجّال نيز به اين شهر افسانه است بلكه چنان كه خاقانى كفته ع مهبط مهدى شمر فضاى سپاهان اكنون نسبت به زمان سلاطين صفويه نقصان در آبادى آن راه يافته مشهور است كه اصفهان نيمهء جهان كفتند نيمى از وصف اصفهان كفتند اسپهبد و سپهبد بمعنى سپه‌سالار چه بد بفتح با بمعنى دارنده و صاحب آمده و كهبد كسى كه در كوه بعبادت مشغول باشد و مؤبد مخفّف مغوبدست يعنى بزرك مغان و آتشكده و اطلاق اين اسم بر علماى مجوس شده و ملوك تبرستان و مازندران را اسپهبد مىخوانده‌اند و اعراب آنان را ملك الجبال مىنوشته‌اند و سپهبد نام نوائى است منسوب بيكى از سپهبدان مازندران كه خورشيد نام داشته و پسر اسپهبد دارمهر و نبيرهء فرخان بزرك و شهر اسپهبدان از بناهاى او بوده است و خراب شده و چهار صد كرى زمين يعنى چهارصد جريب زمين عرصه آن شهر بوده سپهبد و اسپهبد بمعنى نفس كل آمده و آن را نور اسفهبد نيز كفته‌اند و اسپهبد خوره نيز كويند اسپيجاب بر وزن اسپيداب شهرى به ماوراءالنّهر و اسپنجاب تبديل آن اسپيدرود سفيدرود كه از آذربايجان بكيلان كذرد اسپيدكار سفيدكر كه آن را روىكر نيز كويند اسپيل مردى كه دزدى او منحصر باسب باشد اسپيوش همان اسبغول مرقوم و صاحب برهان در اغلب لغات اين فصل اسب را كه بباى تازيست باى فارسى نوشته و آن خطا است نمايش هيجدهم در الف غير ممدوده با سين و تا است بر وزن دست مخفف استر خاقانى در مراثى كفته جيب و كيسوى و شاقان و بتان باز كنيد * طوق دستار چه از اسب و ستر بكشائيد و مخفّف استخوان آدمى و ساير حيوانات و تفصيل كتاب زند و پازند كه آن را استا نيز كويند و با اول مضموم سرين و كفل مردم و اسب و معنى افكندن نيز كفته‌اند و بكسر اول بمعنى ستايش و افكندن هم ديده شده و امر باستادن هم هست بمعنى سرين كفته‌اند ع شير را داغ او بود براست ديكرى كفته بفرق يلان چون تبرزين رسيد * كذر كرد از است و بر زين رسيد ملك الشّعرا فتحعلى خان كاشى در هجو كفته اى استى است و است زاده * استاده هزار است داده فردوسى در معنى زند كفته شعر كه دين مسيحى ندارد درست * همى كبركى ورزد و زند و است استا با اول مضموم تفسير زند باشد و آن را اوست و اوِستا و ابِستا نيز خوانده‌اند حكيم فردوسى كويد شعر اكر نيستى اندر استاو زند * فرستاده را زينهار از كزند ازين خواب بيدارتان كردمى * همى زنده بر دارتان كردمى ديكر مرخم استاد بود ديكر قلعهء بود بحصانت معروف در ولايت رستمدار مازندران كويند نام قريهء از قراء سمرقند نيز هست كه منسوب بدانجا را استايى كويند و بمعنى اصل و قانون نيز آمده سامانى كفته استاوستاى بمعنى ستايش‌كننده مثل خودستا و خودستاى و يزدان‌ستاى يعنى يزدان‌پرست و بدون تركيب مستعمل نشود استاخ با اول مضموم به وزن و معنى كستاخ است و آن را اوستاخ نيز كويند مولوى كويد ع هر قدم دامى است كم ران اوستاخ استارباد با اول مكسور و بثانى زده استراباد باشد كه شهريست بكركان منسوب بكركين منوچهرى كويد شعر تا طرب و مطربست * مشرق با مغربست تا يمن و يثرب است * آمل و استارباد در بعضى تواريخ آمده كه استراباد را انوشيروان ساخته چون هزار بد والى استخر در خرج آن دخالت كرده و زرى فرستاده نوشيروان آن شهر را استخرآباد نام