رضا قلى خان ( هدايت )
98
فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )
و بتدريج خا محذوف و باستراباد معروف شد و استارا نام موضعى است در راه كيلان باردبيل استاره با اول مكسور چند معنى دارد اول بمعنى ستاره است مولوى كويد شعر دوش من پيغام دادم سوى تو استاره را * كفتمش خدمت رسان از من تو آن مهپاره را و آن را بحذف الف و ها ستار نيز كويند حكيم فرخى كفته شعر ستار و صنوبر همى خواندم او را * بدان چهر و بالاى زيبا و درخور همى كشت زين فخر و زين شادمانى * صنوبر بلند و ستاره منوّر ديكر بمعنى سايبان و چادر و خيمه و شاميانه آمده شهاب الدّين ابو رجاء غزنوى در مدح بهرام شاه كفته شعر فلك فزون شود ار لشكرش ستاره زند * زمين كم آيد اكر دامن خيام كشند و بمعنى طنبور ستار نيز كفتهاند و بمعنى ستاراى مذكور كه نام بلوكى است از لاهيجان مرقوم شده استانيد و ستانيد بمعنى بكيريد معروف و بمعنى بازداشتن نيز آمده مولوى در قصهء تاجر و طوطى كفته شعر مركب استانيد و پس آواز داد * آن پيام و آن تحيّت باز داد استاى بكسر اول و سكون ياى حطى امر بايستادنست يعنى بايست و بايست بمعنى برخيز معروفست ع پس از ان كفت به من خواهى روخواهى بيست مخفف بايست است استبر و ستبر بكسر اول بمعنى قماش غليظ كه آن را بكاف فارسى مضموم كنده كويند و استبرق و ستبرق معرب آنست چنان كه در مقدمات كذشت استخر بفتح اول و سكون سين مهمله و فتح تاى مثنّاة فوقانى و سكون خاى معجمه و راى مهمله در آخر نام شهرى و قلعهايست بفارس مشهور كه تختجمشيد در آن بوده و بعد از جمشيد هماى بنت بهمن عمارت آن را افزوده و اسكندر يونانى خراب نموده چون در آن قلعه تالاب و آبكير بزركى بود و استخر و ستخر تالاب را كويند بدين اسم موسوم شده حكيم زجاجى كفته شعر مقامش در اول ؟ ؟ ؟ باستخر بود * كه كردنكشان را بدان فخر بود و اصطخر با صاد و طاى معرب آنست صاحب برهان استخر را با سين و طاى مؤلّف معرب دانسته خطاست ابن خلكان در ترجمهء ابو اسحاق ابراهيم بن اسحاق مروزى كويد كه منسوب بمرور و در امروزى منسوب باستخر را استخرزى و منسوب برى را رارى كويند و هم او كفته اين نسبت مخصوص بنى آدم است نه ثياب و دواب و ساير اشيا علىاىحال استخر شهرى مشهور بوده و تفصيل آن بدان قدر كه باقيست در لغت تختجمشيد آورده خواهد شد كه هنوز بعضى آثار و احجار غريبهء آن بازمانده است و دو قلعه نزديك آنست يكى را قلعه شكسته و ديكرى را قلعهء ماران كفتندى شعر از نقش و نكار دروديوار شكسته * آثار بديدست صناديد عجم را يعنى طاق مداين استه و استخوان و ستخوان معروفست چون خسته خرما و انكور و استخوان حيوانات بيشتر استعمال كنند و پيلسته يعنى استخوان پيل كه عاج باشد از اينجا است و در مقام خود بيايد و آن را هستهء بهاء هوز نيز كويند چه الف و هاء هوز بيكديكر تبديل يايند و استخوان بزرك كنايه از شخصى است كه حسب و نسب عالى دارد و آن را در عربى معظم و عظيم كويند استخوانخوار و استخوانرند بمعنى كركس كه هماى باشد سعدى كويد شعر هماى بر سر مرغان از آن شرف دارد * كه استخوان خورد و جانور نيازارد و سك را نيز استخوانرند و استخوان رنك كويند هم او كويد ع فغان از حرص مشتى استخوانرند و استخوان ارّه پشت نهنك آلتى است اهل زنك را براى جنك چنان كه نظامى كفته درآمد چو پيل استخوانى بدست * كز او پيل را استخوان مىشكست استر چارپائيست معروف ميانهء خر و اسب استرون يعنى استر مانند چه ون بمعنى مانند است وزن نازاينده عقيمه را استرون و سترون خوانند فرخى كويد ع حبلى آيند دختران سترون انورى كفته نفس نباتى ار بغرب خانه باز شد * عيبش مكن كه ما در كيتى سترون است منوچهرى كويد شعر كنون شويش بمرد و كشت فرتوت * از آن فرتوت زادن شد سترون و در روزكار ما برى مسموع شد كه در شيراز استرى بزاد استرنك و سترنك كياهى است كه پنج آن به صورت