رضا قلى خان ( هدايت )

83

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )

و چمنى باصفا دارد كه آن را منسوب بقريه كرده چمن ابر كويند و از ابر بفندرسك و استرآباد راهيست معيّن كه هشت فرسنك مسافت آنست ابرسج نيز نام قريه‌ايست كه تا كرمه سه فرسخست ابرخيده بفتح اول و ثانى كلام صريح و روشن بىرمز و اين دو لغت از لغات كتاب دساتير مه‌آباد نقل شده در برهان و فرهنكها ديده نكرديده ابركار به وزن اشكبار حيران و سركردان ابركوه شهركيست بر كوه قريب باصفهان معرب آن ابرقوه ابرِ كهَن و ابرِ مُرده رشيدى نوشته كه كياهيست در دريا رويد و بتازى اسفنجه كويند و بعضى كويند حيوانست زيرا كه خود را مىكشد چوندست به دو كنند و چون از دريا برآيد و خشك شود مانند پارچه نمد كردد و چون در آب اندازند آب را برچيند و در كرمابه بعضى بدن خود را بدان شويند و از چرك پاك سازند و بعضى كفته‌اند كف دريا است ابَرنجين و ابرنَجن و اورنجين حلقه طلا و نقره كه زنان در دست كنند دست اورنجن خوانند و هرچه در پاى نهند پاى اورنجن كويند و بحذف الف نيز آورده‌اند مؤلف كويد چون دست را از سر انكشتان تا ساعد آرنج خوانند ميلى كه در دست و آرنج مىافكنده‌اند دست اورنج كفته‌اند و اصل در آن آرنجن است يعنى آرنج منوچهرى كفته شعر پديد آمد هلال از جانب كوه * بسان زعفران آلوده محجن چنان چون دو سر از هم باز كرده * ز زرّ سرخ يكتا دست رنجن و يا پيراهن نيلى كه دارد * ز شعر زرد نيمى زه بدامن ابَره اول و ثانى و ثالث و رابع بهم زده مفتوح روى جامه را كويند و آنچه در زير آن زنند آستر خوانند حكيم عنصرى بلخى كفته شعر عارضش را جامه پوشيده است نيكوئى و فر * جامهء كش ابره از مشك است و ز آتش آستر طرفه باشد مشك پيوسته به آتش سال و ماه * و اتشى كو مشك را هركز نسوزد طرفه‌تر و آن را اوره نيز خوانند و بالضّم ابره مرغيست كه آن را بپارسى چزر و هوبره و بتازى جارى و بتركى غدرى خوانند ظهير فاريابى راست شعر روزى كه باز قهر تو پرواز مىكند * در چنك او عقاب فلك همچو ابره است و آن را با چرغ و باز شكار كنند و چنان فضله بر بال چرغ زند كه سريش‌وار پر و بالش بچسبد و او بكريزد و آن را چال نيز كويند مسعود سلمان در حماسيّات خود كفته شعر درآمدم پس دشمن چو چرغ وقت شكار * چو چرز ناكه برزد بريش من پنحال ابريشم در برهان بفتح فاء و ضمّ شين آورده و صاحب تحفه كفته بكسر اول و ثالث و فتح شين مراد از آن پيله‌ايست كه كرم ابريشم آن را سوراخ نكرده بيرون نيامده باشد چه سوراخ كرده آن را كژ كويند و قز معرب كجست و آنچه در آب پخته نخ ازو كشيده باشند از قسم ابريشم خام نيست بلكه حرير عبارت از آنست ابلك دورنك و ابلق معرب آنست همچنين ابلوك دورنك و منافق سيف اسفرنكى كفته شعر كر بداند كه بدور تو دورنكى عيب است * صبح صادق نكند ادهم شب را ابلك شاه داعى شيرازى بمعنى منافق كفته شعر بود از ان جوق قلندر ابلهى * مرد ابلوك وخيم ؟ ؟ ؟ نزهى ابناخون حصار را كويند ع زبوم هند كرفتى هزار ابناخون ابهر بفتح اول و دويم بها زده و سكون را نام قصبه‌ايست كه بناى آن را بكيخسرو بن سياوش منسوب دارند و كويند دارا تعمير كرده اكنون چندان آبادى ندارد و از اجزاى قزوين محسوب مىكردد ابيداد بيداد را كويند ابيكرانه بمعنى بيكرانه است اپيون افيون است كه بترياك شهرت كرده نمايش دويم در الف ممدود با تا آتش‌افروز ظرفى است بهيأت كلّهء آدمى و سوراخى دارد تنك چون آن را كرم كنند و در ميان آب كذارند آب را به خود كشد و چون بكنار آتش نيفروخته نهند چون كرم شود بخارى از آن سوراخ بيرون آيد و بر آتش وزد و آتش را سرخ و روشن كند كويند از مخترعات حكماى يونانست و نام ماه يازدهم است از سالهاى يزدجردى همانا در آن ماه آتش بايد افروخت و هوا سرد خواهد بود و آتش‌افروزه را دَمَنه نيز خوانند و نام مرغ ققنس است كه معروف بسوختن خود است خاقانى راست شعر منم آن مرغ كاذر افروزد * خويشتن را در آذر اندازد آتشدان معروف است و آن را منقل كويند و اين لفظ عربيست و بمعنى محلّ نقل و در اصل منقل آتش بوده است