رضا قلى خان ( هدايت )

84

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )

آتش پارسى مرضى است كه جوشش بر بدن برآيد كه درد و حدت بسيار دارد و از غلبهء سفراست خاقانى كفته شعر ديد مرا كرفته لب آتش فارسى ز تب * نطق من آب تازيان برده بنكتهء درى و جمعى كويند نام آتشكده بوده در فارس كه خاموش نمىشده و مدام روشن بوده و در زمان ولادت حضرت رسول عربى خاموش كرديده و تبخاله را جهة سوزش آتش فارسى خوانده در اين نظم منظور حكيم تبخاله بوده است و بمعنى آتشكدهء فارس نيز مناسب است آتش دهكان آتشى است كه دهقان در كاه زند تا چون باران بارد كاه نو برآيد حكيم خاقانى كفته شعر فلك چون آتش دهقان سنانها بركشد بر من * كه بر ملك مسيحم هست مسّاحى و دهقانى آتش‌زنه سنك چخماق را كويند ملا مكتبى در ليلى مجنون كفته است آتش‌زنه‌وار پير دل‌تنك * مىكوفت قد خميده بر سنك آتشك كرم شب‌تاب و شبچراغ و آن را شب‌افروز نيز كويند شيخ سعدى كفته است شعر مكر ديده باشى كه در باغ و راغ * بتابد بشب كرمكى چون چراغ يكى كفتش اى كرمك شب‌فروز * چه بودت كه بيرون نيائى بروز آتش كاروان آتشى كه از كاروان در منزل باقى مىماند شاعر كفته آتش افسرده از كاروان وامانده‌ام * همرهان رفتند و خاكستر نشينم كرده‌اند و آن را آتشيزه نيز كويند يعنى آتش‌ريزه چه كاف آن كاف تصغير است آتل بمد و كسر تا نام روديست عظيم كه پهنايش يك فرسخست كويند از كوههاى روس و بلغار خيزد و بدرياى خزر كه درياى مازندرانست ريزد و در زمستان چنان يخ بندد كه ايل والوس بلغار و روش بر روى آن قشلاق كنند و بعد از چهار ماه ايلات حركت نمايند و نوشته‌اند كه هفتاد نهر از آن رود جدا شود كه اسب از آنها بدشوارى كذرد حكيم خاقانى راست شعر كريه كر سوى مژه راه نيابد مژه را * ره سوى كريه كز او نيست كر ز بكشائيد كر سوى قندز مژكان نرسد آتل اشك * راه قندر سوى آتل بخزر بكشائيد آتون بر وزن و معنى خاتون يعنى زنى كه معلّم دختران باشد خواندن و دوختن آموزد مشيمه را نيز كفته‌اند نمايش سيّم در الف ممدود با جيم آجيده درشتيهاى سوهان و ناهمواريهاى چيزى و بجاى جيم زاى فارسى هم آمده حكيم انورى كفته شعر از ملاقات صبا روى غدير * راست چون آژدهء سوهانست و آجيدن و آژيدن مصدر آنست و آژن امر بآژيدن بود و بمعنى فاعليّت نيز آمده حكيم فردوسى كفته شعر بينديش از ان كان نخواهد شدن * كه نتوانى آهن به آب آژدن سيّد ذو الفقار شيروانى كويد شعر كشف كردار هركو دركشيد از طوق امرت سر * بسان خارپشتش كرد شست چرخ نيرآژن و نوعى از دوختن جامه بود كه درزهاى آن از يكديكر دور بود و هم نوعى از پاافزار بود كه چرم ته آن با ريسمان تافته بدوزند چون شباهت آباژدهء سوهان دارد آن را نيز آجده و آجيده و آژده و آژيده خوانند آجل بضمّ جيم تازى آروغ و آن معروفست شيخ روزبهان شيرازى كفته شعر ناخوشيهاى دهر را بالكلّ * بايدت خورد و نازدن آجل الف غير ممدود اجل كيا به غير مد بمعنى بيش و آن سمّى قاتل و مهلك است و قريب بمنبت ؟ ؟ ؟ جدوار رويد حكيم سنائى راست اخترانى كه حال كردانند * تيغ او را اجل كيادانند وقتى در محلّى كفته‌ام ع بىشك از منبت جدوار فرو رويد بيش اج بالضّم كدوست اجماج بالضّم بهشت اجفت بفتح الف و ضمّ جيم بمعنى طاقست كه برابر جفت مىآيد و اين لغت در فرهنكها و برهان نيست و از فرهنك دساتير نقل كرده‌ام و اين الفى است كه لغة را معنى ضد مىبخشد همچنين است اجنبان ضدّ جُنبان و بمعنى ساكن و نامتحرك از دساتير نقل شد نمايش چهارم در الف ممدود با جيم پارسى آچار بمعنى آميزش و آميخته و آچار و بمعنى آميزد و مياچار يعنى مياميزد ترشيها را چون آميخته‌اند آچار كويند ناصر خسرو علوى كفته شعر راست نكردد دروغ و مكر بچاره * معصيّت را بدين دروغ مياچار هم او كويد شعر ديويست جهان كه زهر قاتل را * در نوش بمكر خود بياچارد آن‌كس كه بسرش بر خرد باشد * با ديو نشست و خفت چون يا رد بمعنى زمين پست و بلند و نمك‌زار فخر كركانى كويد شعر چكونه جاى باشد صعب و دشوار * يكى دريا ديكر آچار و كهسار