رضا قلى خان ( هدايت )
821
فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )
خورشيد شمع عالمتاب و شمع مزعفر و شمع فلك همه كنايه از آفتاب است شمع يهودىوش كنايه از شرابست شنقار شدن كنايه از مردن پادشاه تركستان است و اين نيز تركيست شير شرزه غاب على بن ابي طالب عليه السّلامست حرف صاد صاحب جوزا كنايه از عطارد چه برج جوزا خانه اوست صاحب خاطران كنايه از شاعران و اهل سخن صاحبخانه كنايه از حاجب و ايلچى و قاصد صاحب خطران ملوك و سلاطين صاحب سفران افلاك سبعه سياره صاحب سنك مردمان باوقار صاحب عين دبران كنايه از برج ثور صاحب كف بيضا كنايه از حضرت موسى صاع زر يوسف كنايه از آفتاب صاع جواهر كنايه از آفتاب است صبّاغ تنكار كنايه از ماه كه قمر باشد صبح روان كنايه از جوانان باشد صبح ملمّع نقاب كنايه از صبح كاذب چنان كه خاقانى كفته زد نفسى سر به مهر صبح ملمّع نقاب صبح نشينان كنايه از صبح خيزان صحراى سيم كنايه از صبح صادق صحراى قدسى كنايه از لاهوت كه ملكوت سموات باشد صحن دو رنك كنايه از دنيا و عالم سفلى صحن سيم كنايه از قرص ماه و صفحه كاغذ سفيد است صفحهء سحر كنايه از صبح كاذب صدف آتشين كنايه از روز صدف صد و چهارده عقد كنايه از قرآن كه صد و چهارده سوره دارد صدف فلك فلك اعظم صدف مشكين كنايه از آسمان صدف هزار بيدق كنايه از ستارها صرّاف خزان كنايه از فصل خزان انورى كفته كرنه صرّاف خزان كيسهفشان رفت ز باغ * چون چمنها ز ذهابش همه يكسر ذهب است صرصر كوه پيكر كنايه از اسب و شتر قوى صرع ستاركان لرزش و چشمك زدن آنها وقت صبح و غروب صرف بيجاده رنك كنايه از شرابست صرفه بردن پيشى كرفتن و نفع بردن صف تيغ دو طرف تيغ و آن را صفحه تيغ نيز كويند صف خاصّه كنايه از پيغمبران صفرا كردن خشم كردن صفر كردن بكسر خالى كردن صور صبحكاهى آه سحرى صور نيمشبى آه نيمشبى و آن را صور سحركاهى نيز كويند صور صبحكاهى نيز همانست خاقانى كفته بصور صبحكاهى بر شكافم * صليب روزن اين بام خضرا همو كفته بصور نيمشبى در شكن رواق فلك * بناوك سحرى بر شكن مصاف قضا حرف طاء طارم اخضر و فيروز و نيلكون يعنى آسمان و همچنين طاس آبگون و طاس گون كنايه از آسمانست طاس زر كنايه از آفتاب است طاق ازرق و طاق بازيچه رنك و طاق خضرا كنايه از فلك و آسمان طاق بر نهادن فراموش كردنست و ترك نمودن طاق لاجوردى و طاق نيلوفرى و طاق كحلى و طاق طارم همه كنايه از آسمانست طارم ازرق آسمانست شاعر كفته آب درين خاك معلّق نماند * شرم درين طارم ازرق نماند طاق نيم خايه كنايه از كنبد افلاك است طاوس فلك كنايه از آفتاب است چنان كه زاغ كنايه از سياهى شب است نظامى كفته چو طاووس فلك بكريخت در باغ * بكل چيدن بباغ آمد سيه زاغ طاوس آتش پر كنايه از آفتاب است و آن را طاوس مشرق خرام نيز كويند طاير قدسى كنايه از فرشته چنان كه خواجه حافظ كفته اى طاير قدسى كه كشد بند نقابت * وى مرغ بهشتى كه دهد دانه و آبت طبل خوردن كنايه از رميدن طبل زير كليم پنهان داشتن امرى ظاهر كه مشهور شده باشد طبل واپس كنايه از طبل ماتم طبيعتشناس كنايه از طبيب است طرفدار انجم كنايه از آفتاب طرفدار پنجم كنايه از مريخ طرف كرفتن حمايت كردن طرّقوزن چوبدار و چاوش طشت زر كنايه از آفتاب است طشت نكون كنايه از آسمان طلق روان كنايه از شراب و عرق طيلسان مزعفر كنايه از شعاع آفتاب طيلسان مطّر كنايه از شب طيور سدره كنايه از فرشته است حرف ظاء ظلّ حق كنايه از خليفه و پادشاه ظلّ زمين كنايه از شب است ظلمات ثلاثه كدورات طول و عرض و عمق عالم سفلى ظلمتيان ضدّ اهل نور حرف عين عاشق خشك و عاشق خسيس و عاشق سك جان كنايه از دنياطلبان عالم جان بارىتعالى عامل طبع كنايه از روح حيوانيست عاريت شش روزه كنايه از آسمان و زمين و آنچه در او است عجوز خشك پستان كنايه از دنيا و زنى كه هركز نزاده عدّهدار بكر كنايه از شرابى كه هنوز ازو نخورده باشند خم را نيز كويند و