رضا قلى خان ( هدايت )
809
فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )
كوچه پاسبان و كوى هفتاد راه كنايه از دنيا است چنان كه شيخ نظامى كفته بنه بست از اين كوى هفتاد راه * بهفتم فلك برزده باركاه كوس فرو كوفتن كنايه از كوچ كردنست كه آن را طبل رحيل نيز كويند خاقانى كفته بال فرو كوفت مرغ مرغ طرب كشت دل * بانك برآورد كوس كوس سفر كوفت خواب كون خاريدن كنايه از پشيمان شدنست شاعر كفته ز اوّلش هركه پشت پاى نزد * آخر از دست او بخارد كون كون خر كنايه از بىعقل و احمق باشد چنان كه قايمى مازندرانى كفته كسى كه فارس ملك سخن بود امروز * خرى ندارد و بيطار بر سمند سوار بود اقامت ارباب فضل كون خرى * در آن ديار كه شاعر بود كم از بيطار كوه تيغ كنايه از روشنى بسيار است كوه جكر كنايه از صاحب حوصله باشد چنان كه حكيم خاقانى كفته درياكشان كوه جكر بادهء به كف * كز تف بكوه لرزه دريا درافكند اديب صابر كفته مغيّر است هميشه ز سيرتش صورت * مخيّر است هميشه ز مخبرش منظر نه بحر بحر عطا و نه ابر ابر نوال * نه چرخ چرخ علوّ و نه كوه كوه جكر كوهكن كنايه از فرهاد است كوه رونده كنايه از اسب باشد چنان كه شيخ نظامى كفته بكوه رونده درآورد پاى * چو پولاد كوهى روا نشد ز جاى كهربارنك كنايه از چهار چيز است اول كنايه از زردفام است دويم كنايه از چيزيست كه خاصيّت كهربا داشته باشد سيم كنايه از بردارنده بود چهارم كنايه از سبكدست است كه كوب و كوه كوب كنايه از دو چيز است اول كنايه از اسب و شتر و امثال آن باشد دويم كنايه از فرهاد است كهندير كنايه از دو چيزست اول كنايه از آسمان است دوم كنايه از دنيا بود كيك درياچه افكندن و كيك در پاره افكندن و كيك در شلوار افتادن و افكندن كنايه از مضطرب ساختن بود چنان كه حكيم انورى كفته پند احرار دامنت نكرفت * وى بنصحيف تا قيامت خر كيك در پارهء من افكندى * وينكت سنك در فتاد بسر همو كفته چرخ را با شرفش سنك فتد در موزه * كوه را با سخطش كيك فتد در شلوار كيمخت ماه كنايه از آسمان است كيمياى جان كنايه از شرابست در كاف عجمى كاوتازى كنايه از غالب نمودن خود و ترسانيدن غنيم باشد چنان كه ظهورى كفته اى بوى نمانده سنبل پرچين را * در باغ كلى نيست مر آن كلچين را امسال حساب كاوتازى دكر است * كاو آمد و خورد دفتر پارين را كاودل كنايه از غردل و احمق است كاوريش كنايه از خامطمع باشد چنان كه مولوى معنوى كفته كاوريش و بندهء غير آمد او * غرقه شد كف در ضعيفى در زد او كاو زادن كنايه از نفع يافتن و ميراث رسيدن باشد چنان كه شيخ نظامى كفته بهندوستان پيرى از خر افتاد * پدر مردهء را بچين كاو زاد كاوزر و كاو زرّين كنايه از صراحى است كه به صورت كاو از زر سازند حكيم خاقانى كفته ز آهوى سيمين طلب كاو زرّين * كه عيدى در او عيد قربان نمايد كاو زور كنايه از كسى است كه بىورزش و آموختن فنون كشتىكيرى در نهايت قوّت باشد چنان كه شيخ سعدى كفته دلاور بسرپنجهء كاو زور * ز هولش بشيران در افتاد شور كاو سيمين كنايه از صراحى نقره است كه به صورت كاو سازند كاو ليسيده كنايه از كسى است كه خامى و غرورى كند چنان كه ظهورى كفته رفته است خريهاش ز حد كوساله است * چندى بكذار تا بليسد كاوش كاو كردون كنايه از برج ثور است كاوكلين كنايه از صراحى سفالين است كذرنامه كنايه از خطى است كه به كذر با نان بجهته كذاشتن از كذر بنويسند كرانبار كنايه از دو چيز است اول كنايه از كسى است كه غنايم بسيار كرده باشد دويم كنايه از كسى است كه بيشه بسيار داشته باشد كران پشت كنايه از باركش قوى پشت است كران جان كنايه از پنج چيز است اول كنايه از سخت جان است دويم سخت پير است سيم فقير باشد چهارم بيمار بود پنجم بيمارى بود است كه چون پيران لرزان باشد و در بعضى از فرهنكها كنايه از پيريست كه از پيرى و بيمارى از جان سير آمده باشد كران خواب كنايه از دير خوابيدن باشد كران دست كنايه از كسى بود كه كار را بتانّى و درنك كند كران ركاب شدن كنايه از دو چيز است اول كنايه از حمله بردن است دويم از جا رفتن باشد بحملهء خصم كرانسايه كنايه از چهار چيز است اول كنايه از شخص عالىمرتبه بود دويم جاهل و متكبّر است سيم خيلخانهدار باشد چهارم صاحب سپاه انبوه بود كرانسرشت كنايه از