رضا قلى خان ( هدايت )
808
فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )
باشد كشور خدا كنايه از پادشاه است كف سپيد كنايه از دو چيز است اول از بىچيزى بود بسبب بخشندكى مفرط دويم كنايه از برف باشد كلاغ كرفتن كنايه از مسخره كردن و استهزا نمودن باشد چنان كه شاه طاهر جندى كفته زاغ كيرد همه از بلبل شوريده كلاغ * غنچه شوخ زند خنده و نركس چشمك كلاه چرخ كنايه از كردش چرخ است كلاه انداختن و كلاه برانداختن و كله انداختن و كله برانداختن كنايه از شوق كردن و شاد شدن باشد چنان كه امير خسرو كفته ديدن او را كله افكند ماه * بلكه فتادش كه ديدن كلاه حكيم خاقانى كفته دل بسودات سر در اندازد * سر بعشقت كله براندازد كلاه زمين كنايه از سه چيز است اول كنايه از آسمانست دويم كنايه از آفتاب بود سيم كنايه از رستنى باشد مانند چيزى كه از زمينهاى نمناك برويد و آن را سماروغ نيز نامند كلاه زنكله كنايه از تخت كلاه باشد مولانا مهمى كرباس كفته كلاه زنكله مهر بر سر صحبت * بعهد خواجه مكر آب كرده است بشير كلاه شكستن كنايه از كج كردن كوشهء كلاه است كلاه ملك كنايه از پادشاه است كلاه نهادن كنايه از دو چيز است اول از عجز و زبونى بود دويّم كنايه از سجده كردن و سر نهادن باشد كلوخانداز كنايه از دو چيز است اول كنايه از شرابيست كه در آخرين هفته ماه شعبان خورند دويم كنايه از فلاخن انداز باشد چنان كه شيخ سعدى كفته چو كردى با كلوخانداز بازى * سر خود را بنادانى شكستى كلهدار و كلهدارى كنايه از پادشاهان متكبّر جبّار سركش باشد كله كوشه بر آسمان كنايه از عظمت و مرتبه و سرافرازيست چنان كه شيخ سعدى كفته كله كوشه بر آسمان برين * هنوز از تواضع سرش بر زمين كله كوشه ملك كنايه از پادشهزاده بود و او را كوهر ملك نيز كويند كلّه نيلوفرى كنايه از فلك است كليچهء سيم كنايه از ماه شب چهاردهم است كليد بهشت كنايه از كلمهء شهادت است كمر بستن آب كنايه از منجمد شدن آبست كمربسته كنايه از دو چيز است اول كنايه از مرتب و مهيّا كشتن باشد بكارى چنان كه كمال اسمعيل كفته هميشه كلك تو باشد از آن كمر بسته * كه از معايش اهل هنر كند تقرير دوم كنايه از نوكر و خادم و ملازم باشد چنان كه شيخ نظامى كفته چه بندم كمر در مصاف كسى * كه چون من كمربسته دارد بسى اديب صابر كفته زهى بمدحت صدرت جهان كشاده زبان * خهى به خدمت قدرت سپهر بسته كمر كمربند كمروار كنايه از خادم و ملازم و خدمتكار بود حكيم سوزنى كفته جز كمربند و زمينبوس تو نيست * هرچه بر روى زمين تاجور است بندكانند چو در خدمت شاه * آسمانست و مجرّهاش كمر است چنان كه امير خسرو كفته كمربند من آمد نزد من خندهزنان امشب * توقف كن كه لختى بنكرم پروين جوزا را كمركش كنايه از شجاع و دلاور و بهادر و پهلوان باشد چنان كه استاد فرّخى در صفت صعوبت راه و جنكل كفته كمركشان سپه را جدا جدا هر روز * كمر برهنه به منزل شدى بحيلهء زر كمر كشادن و كمر كشودن كنايه از دو چيز است اول كنايه از ترك دادن و قطعنظر نمودن باشد چنان كه شيخ نظامى كفته چو من زين ولايت كشادم كمر * تو خواهى ستان افسر و خواه سر دويم كنايه از توقف و بازماندن از كارى باشد چنان كه حكيم انورى كفته كشاده هيبت او از ميان فتنه كمر * نهاده حشمت او بر سر زمانه كلاه كمزده چند كنايه از كفار و منافقان باشد كمزن كنايه از كسى بود كه خود را و كمالات خود را عظمى نهد چنان كه مولوى معنوى كفته كم سخن كوئيم كر كوئيم كم كس پى برد * باد افزون ده كه ما با كم زنان برخاستيم حكيم سنائى كفته اى يار مقامر دل پيش آى و دمى كمزن * زخمى كه زنى بر ما مردانه و محكم زن در پاكى و بىباكى كمزن چو سراندازان * چون كم زدى اندر دم آن كم زده را كم زن كمكاسكان و كاستكان و كمكاسه كنايه از ناقصان و بخيلان و بىسفره بود كم كرفتن كنايه از ترك دادن و ناشده انكاشتن باشد حكيم انورى كفته نه كليمى تو درين طور كه كيرى كم تيه * نه عزيزى تو درين مصر كه كيرى كم جاه كنج پنهان و كنج نهان كنايه و اشاره بمقام حضرت غيب الغيوب مطلقه است چنان كه سحابى استرابادى كفته آن كنج نهان نكرد ظاهرشان را * تا خلق نكرد حضرت انسان را شمع است نمايندهء كس در شب تار * هرچند كه خود ريخته باشد آن را و هم كنايه از لطيفهء ربّانى است كه پوشيده در نهاد انسانى است و آن را كنج خفى نيز كويند و مأخوذ است از كنت كنزا مخفيّا و اجبت اعرف كوچ كردن كنايه از كريختن باشد