رضا قلى خان ( هدايت )

807

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )

كاج خورده در جنبش * نه كوه و كوه ازو كوس خورده بر بالا كاراب كنايه از شرب خوردن باشد چنان كه حكيم خاقانى كفته لن لن اى دل ز كار آب كه عقل * هست از آب كار دين بيزار همو كفته من نكنم كار آب كو ببرد آب كار * صبح خرد چون دميد باد بود كار آب كارآكاه و كارشناس كنايه از قاصد و جاسوس و دانا و منجّم و صاحب فراست و اهل تجربه كاربند شدن اطاعت كردن كاركاه كن فكان دنيا و ما فيها كاسه آتشين كنايه از آفتاب است كاسه پشت كنايه از فلك است كاسه تن كنايه از آدمى مرده بود چنان كه حكيم خاقانى كفته نالان رباب از بس زدن هم كفجه * سر هم كاسه تن چوبين خر زرّين رسن بس تنك ميدان بين در او و ديكر كنايه از كسى است كه از جميع حيثيّات و قابليّات خالى و تهى باشد كاسه سرنكون كنايه از آسمان و مردمان با همت كاسه سياه و سيه‌كاسه كنايه از بخيل و ممسك و او را سياه‌دست و سيه‌دست نيز خوانند چنان كه پوربهاى جامى كفته زرد كردد روى آن كاسه سيه * چون ببيند خوان او خاليكرش حكيم خاقانى كفته دهر سيه كاسه‌ايست ما همه مهمان او كاسه شدن كنايه از كوشه شدن باشد چنان كه ظهورى كفته بر مايدهء تفرّجش كاسه شود * از غايت ازدحام پهلوى نكاه كاسه‌كردان كنايه از كدا باشد چنان كه حكيم خاقانى كفته در طريق كعبه جان چرخ زرّين كاسه را * از پى دريوزه جاى كاسه كردان ديده‌اند كاسه ليس كنايه از حريص و شكم‌خواره و خوش‌آمدكوى و دون همت باشد چنان كه ظهورى كفته در خوش آمدها زبانم چرب نيست * كاسه ليس هر ولى نعمت نيم بسحق اطعمه كفته حسد چه مىبرى اى كاسه ليس بر بسحاق * برنج زرد و عسل روزى خداداد است كاغذين‌جامه كنايه از عجز و بيچاركى و تظلّم است چنان كه خواجه حافظ كفته كاغذين‌جامه بخونابه بشويم كه فلك * رهنمائيم بسوى علم داد نكرد و رسم بوده است كه در ولايت در زمان تظلّم جامه كاغذين مىپوشيده‌اند كافور خوردن كنايه از عدم رجوليّت باشد شيخ نظامى كفته بمشك آرايش كافور كرده * ز كافورش جهان كافور خورده كام خاريدن كنايه از اراده نمودن و ميل كردن به چيزى باشد چنان كه حكيم فردوسى كفته بجان آتشى دادمت زينهار * بايوان شو و كام كژى مخار كاو كاو كنايه از خوب تفتيش كردنست چنان كه ظهورى كفته كم كردهء تو ز تو برون نيست * در خويش بكاو كاو بنشين كاه پارينه بباد دادن كنايه از لاف زدن باشد ظهورى كفته مرهم شده پامال تيرخورده عشق * بيزار ز راحت است آزرده عشق كو خضر بيا و كاه پارينه بده * صد جان بجوى نمىخرد مردهء عشق كبكان بزم كنايه از ساقيان و شاهدان و مطربان است كبك بشكستن كنايه از پى كردنست چنان كه شيخ نظامى كفته ترا اين كبك بشكستن چه سود است * كه باز عشق كبكت را ربود است كبوتران شهر كنايه از ستارها وقتى در شكايت از افلاك كفته‌ام جان طعمه دهم بدان عقابى * كو بشكرد اين كبوتران را كبوتر دم كنايه از بوسه خاطرخواه باشد چنان كه ظهورى كفته كنجشك نهاده سينه بر سينهء باز * تا صبح مدار بر كبوتر دم بود كذرنامه كنايه از خطى است كه بكذربانان بجهته كذاشتن از كذر بنويسند كركس تركش كنايه از نيزه است كرخت كنايه از كسى است كه شكفته و چسبان نباشد و درك سخن زود نكند چنان كه ظهورى كفته تا كى دل نرم من به سختى افتد * وز كرمى سردان بكرختى افتد حيران سيه‌روزى خويشم كه زمين * از سايه من به تيره‌بختى افتد كسوت جان دادن با اول مكسور بثانى زده كنايه از خاصّيت حيات دادنست كشاده دل با اول مضموم كنايه از دو چيز است اول كنايه از كريم و بخشنده بود دويم كنايه از خوشحال و با فرح بود كشاده زبان كنايه از فصيح زبان باشد كشاكش و كش‌مكش با اول مفتوح در هر دو لغت كنايه از چهار چيز است اول معروفست دويم كنايه از فرمايش پىدرپى باشد سيم كنايه از غم و الم بسيار بود چهارم كنايه از خوش و ناخوش است كشت‌زار ديو و كشتى غم با اول مكسور هر دو لغت كنايه از دنيا است كشتىزر با اول مكسور كنايه از دو چيز است اول كنايه از ماه نو است دويم كنايه از پياله زر بود به شكل كشتى سازند و در بعضى از فرهنكها كنايه از آفتاب مرقوم است كشتى شدن كنايه از شناور شدنست كشتى كش با اول مكسور كنايه از دو چيز است اول معروف است دويم كنايه از شراب‌خوار