رضا قلى خان ( هدايت )

803

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )

باشد بر هفت و چهار باد تقسيم * سوكى كه بود سه خواهران را سه دورى كنايه از ابعاد ثلثه باشد و آن طول و عرض و عمق است سه فرزند آخشيجان كنايه از مواليد ثلاث است سه‌كانه كنايه از پياله و شراب خوردن باشد چنان كه حكيم انورى كفته كفتم كه چو شب سبكترك شد * اكنون كم ساغر كرانست چون تو بسه كانه دست بردى * برجستم و اين سخن نشانست حكيم نزارى قهستانى كفته غلام همت آنم كه چون نزارى مست * پس از دوكانهء واجب سه‌كانهء كيرد سمور شب كنايه از سياهى شب است چنان كه قاقم كنايه از سفيدى روز است شيخ نظامى كفته چو شد دوران سنجابى و شق دوز * سمور شب نهفت از قاقم روز سه نوبت كنايه از سه چيز است اول كنايه از وقت كودكى و جوانى و پيريست دويم كنايه از تهجّد و اشراق و چاشت بود سيم كنايه از نوبت نواختن بود چه در ايام سابق سه وقت نوبت مىنواختند سياه بادام و سيه بادام كنايه از چشم محبوب است چنان كه هلالى كفته غم پيرى سمن بر سنبلش ريخت * ز آسيب خزان برك كلشن ريخت سيه بادام او از جور ايّام * شد از عين سفيدى مغز بادام سياه‌پستان و سيه‌پستان كنايه از زنى باشد كه فرزندان او نزيند و هر طفل را كه شير دهد زود بميرد سياه‌پوش و سيه‌پوش كنايه از مير بار بود چنان كه حكيم فردوسى كفته سپهبد ز شيرويه شد دل نژند * برآشفت و كفت اى بدانديش سند چنان چون تو هستى سيه‌پوش شاه * بمرك تو مادر بپوشد سياه حكيم اسدى كفته سپهبد پى ديدن شاه شد * بنزد سيه‌پوش دركاه شد سياه‌خانه كنايه از دو چيز است اول كنايه از بنديخانه باشد دويم كنايه از خانه بىميمنت بود سياه‌دست و سيه دست و سياه‌كاسه و سيه‌كاسه كنايه از بخيل و رزل بود چنان كه حكيم خاقانى كفته دهر سيه كاسه‌ايست ما همه مهمان او * بىنمكى تعبيه است در نمك‌خوان او سياه‌كار و سيه‌كار و سياه‌كر و سيه‌كر و سياه نامه و سيه‌نامه كنايه از فاسق و فاجر و ظالم باشد چنان كه ابن يمين كفته جانا روا مدار كه بىهيچ موجبى * چشم سياه‌كار تو خونم هدر كند شيخ سعدى كفته سيه‌كار بركشته اختر ز دور * چو پروانه حيران در ايشان ز نور كمال اسمعيل كفته همه سيه‌كرى آموختى ز طرّهء خويش * چرا ز چهره نياموختى سيه‌كارى هم شيخ سعدى كفته سيه‌نامه چندان تنعم براند * كه در نامه جاى سياهى نماند سياه‌كليم كنايه از بدبخت و بيدولت باشد چنان كه شاعر كفته هر رند كه در مصطبه مسكن دارد * بوئى ز من سوخته خرمن دارد امير خسرو كفته عشق چو مرد را برد موىكشان بميكده * موى سفيد ننكرد پير سيه‌كليم را سياهه و سيهه كنايه از زن بدكار بود و آن را غرور و سبى و خشنى نيز كويند و بتازى قحبه خوانند حكيم انورى كفته مرا كفت بر شيخ همدان همىزن * ز كون زنت روزكى دو بتاهه برفتم بكفتم دوساله وظيفت * چو برف سفيدم بداد آن سياهه حكيم سوزنى كفته چون كودك دبستان اخلاص و فاتحه * دشنام آن سياهه‌زن ازبر همى كنم سير آمدن كنايه از ملول شدن باشد سير شدن كنايه از مستغنى كشتن و آرام كرفتن بود سيف اسفرنكى كفته هودج اقبال را تا كشت پيدا بار كير * طفل بخت ملك شد در مهد دولت سير شير سىستان پاك كنايه از سى دندانست سيماب آتشين و سيماب آتشين سرو سيمرغ آتشين و سيمرغ آتشين پر كنايه از آفتاب بود سيماب پا كنايه از كريزپا باشد سيماب در كوش كنايه از ناشنوا و كر است شيخ نظامى كفته صهيل تازيان آسمان جوش * زمين را ريخته سيماب در كوش سيماب دل كنايه از عز دل بود چنان كه خاقانى كفته آستانت كنبد سيما بكون را متكاست * دشمن سيماب دل سيماب شد زان متكّا سيماب شدن كنايه از دو چيز است اول كنايه از كريختن و نابديد شدن باشد دويم كنايه از بيقرار كشتن بود سيمبر كشتن كنايه از جوان شدنست سيم سوخته كنايه از نقرهء نرم خالص است سيم كاورس‌دار كنايه از ماه با ستاركان باشد سيم‌كش كنايه از كيرنده و كشنده اموالست و بضّم كاف كنايه از دو چيز است اول كنايه از بسيار خرج‌كننده است دويم كنايه از طالب مال باشد سينه‌باز كنايه از دو رنك است چنان كه شيخ نظامى كفته تذروان رومى و زاغان زنك * شده سينهء باز يعنى دورنك سينه كشيدن كنايه از خوشوقت شدنست سينه‌كشادن كنايه از قوّت نمودنست