رضا قلى خان ( هدايت )
804
فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )
سينه كردن كنايه از دو چيز است اول باصطلاح تيراندازان باشد كه چون تيرى بيندازند آن بر زمين خورده خيز كند كويند كه اين تير سينه كرد چنان كه مولانا ملك الكلام ملك قمى كفته كنون كه تير فلك سينه كرد سينه مدوز * بجست برق بلانم در آبكينه مدوز دويم كنايه از تفاخر كردنست چنان كه رفيع الدين لبنانى كفته چون ز پهلوى غمت كس نخورد جز جكرى * تو مكن سينه كه جز من نبود دلدارى مجير الدين بيلقانى كفته سينه كند بخنجرش آب زمين بر آينه * خنده زند به پشتيش روى ظفر بر ارغوان سينه خايه آبنوسى كنايه از ناى است سياهسر كنايه از آدميزاده باشد چنان كه فخر كركانى كفته سيه سر را قضا بر سر نوشتست * كهنكاريش در كوهر سرشتست سيه مغز كنايه از شخصى است كه سودا بر مزاجش غلبه كند و خلل دماغ داشته باشد حرف شين شاخ آهو كنايه از دو چيز است اول كنايه از كمانست چنان كه شيخ نظامى كفته چو بر شاخ آهو كشد چرم كور * بدوزد سر مور بر پاى مور دويم كنايه از وعده دروغست چنان كه كفته برات عاشقان بر شاخ آهو شاخ بر ديوار كنايه از زعمان يا عميان كردنكش باشد ظهورى كفته فردا كندت زمانه پامال چو خاك * امروز اكر چه شاخ بر ديوارى شاخ به شاخ و شاخ در شاخ كنايه از دو چيز است اول كنايه از دور و دراز باشد چنان كه شيخ نظامى كفته بدين اميّدهاى شاخ در شاخ * كرمهاى تو ما را كرد كستاخ دويم كنايه از كوناكونست و در بعضى از فرهنكها شاخ بشاخ كنايه از كريه بسيار مرقوم است شاخچهبندى كنايه است از تهمت سازى چنان كه ظهورى كفته غنچه دهنان بيهده خندى نكنند * سنبل رقمان مشق نوندى نكنند با غير بسير باغ و بستان نروند * با غير بتان شاخچهبندى نكنند شاخ زرّين كنايه از قلم است شاخ سمن كنايه از قد محبوب است شاخ كوزن كنايه از ماه نو است شاخ كيسو كنايه از پاره موى يكسو شده باشد و آن را بهندى لت كويند استاد كفته ز هر سو شاخ كيسو شانه مىكرد * بنفشه بر سر كل دانه مىكرد شارهء لعلى كنايه از كل سرخ و كرته مينا كنايه از برك سبز است وقتى در صفت زمستان كفتهام چه كرد آن كرتهء لعلى چه كرد آن كرته مينا * كه شخ سيما بكون حلّه است و تل سنجابكون ديبا شانهكارى كنايه از درآويختن باشد شاه خاور و شاه خركاه مينا و شاهد روز و شاه كردون و شاهنشاه زند و استا و شاه يك اسبه كنايه از آفتابست چنان كه حكيم خاقانى كفته بر درش بسته ميان خركاهوار * شاه اين خركاه مينا ديدهام همو كفته مرا همّت چو خورشيد است شاهنشاه زند استا * كه چرخش زير رانست و سر عيسى است بر رانش شاه زربفتپوش كنايه از سه چيز است اول كنايه از آسمانست دويم كنايه از روز باشد سيم كنايه از آفتاب باشد شاه زاول كنايه از سلطانمحمود سبكتكين باشد چنان كه حكيم سوزنى كفته رسيد شاه جهان سوى فخر دين مهمان * چو شاه زاول سوى غلام خويش اياز شاه زنك كنايه از شب است شاه كويندكان كنايه از حضرت نبوّت پناه صلى اللّه عليه و آله و سلّم است چنان كه شيخ نظامى كفته چنين كفت آن شاه كويندكان * كه يابندكانند جويندكان شاهنشين كنايه از سه چيز است اول كنايه از بساط كرانمايه است دويم محل نشستن پادشاهان بود سيم نوعى از عمارت باشد شبپيماى كنايه از سه چيز است اول كنايه از شب بيدار است دويم كنايه از دردمند سيم كنايه از عاشق مهجور باشد شبخوش كنايه از وداع باشد چنان كه كمال اسمعيل كفته طمع خوشدلى ندارم از آنكه * روز خوش كرده است شبخوش من نظامى كفته ز جوش خوندل خونبار كفتم * شبت خوش باد و روزت خوش كه رفتم هر دو بيك معنى است شب در ميان دادن كنايه از ضامن دادن يا وعده نمودن بود اعم از آنكه شبى در ميان باشد چنان كه ظهير فاريابى كفته دانى كه خال بر چه سيمين او چراست * كان سيم اكر دهد به تو شب در ميان دهد شرار خلّرى مخمر كنايه از شراب خلّرى است زيرا كه خلّر نام قريهايست در پارس كه شراب انكور آن مشهور است و مخمر بملاحظه شراره استعاره است چنان كه ملك الشعرا فتحعلى خان كفته شرنك حميرى اژدر شرار خلّرى مخمر * صهيل زابلى ارغون نواى كابلى ارغن شبروان كنايه از دو چيز است اول كنايه از شببيداران و سالكان باشد دويم كنايه از دزدان و عيارانست شب زنكى و شب كيسوفشان كنايه از شب تاريكست شب شدن كنايه از