رضا قلى خان ( هدايت )
802
فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )
مقل ازرق * هر روز بموم زرد مرهم كردن صحّت پس از آن طلب نمودن از حق سرسرى كنايه از سه چيز است اول كنايه از حيات باشد دويم كنايه از كار و سخنى باشد كه بىتامّل و انديشه بكنند و بكويند چنان كه مولوى معنوى كفته اى عشق برادرانه پيش آى * بكذار سلام سرسرى را شيخ سعدى كفته سر در سر هوا و هوس كردهء و باز * در كار آخرت كنى انديشه سرسرى سرشك شور كنايه از اشك غمزدكانست سركرفته درد سردار سركش و كردنكش كنايه از دو چيز است اول كنايه از خداوند قوّت و قدرت باشد چنان كه شاعر كفته طرفه را نى نكر كه بر در او * همه كردنكشان دهر زبون دويم نافرمانى بود سر كلّه نهادن كنايه از بركزيدنست چنان كه ظهورى كفته فرهاد بغم كشيم هم پلّه نهاد * مجنون برميد كيم سر كلّه نهاد كيسوى تو در بستن من تافت كمند * ابروى تو در صيد دلم تلّه نهاد سركه دهساله كنايه از كينهء ديرينه سركه فروختن كنايه از رو درهم كشيدنست و ترشروئى كردن چنان كه حكيم خاقانى كفته برك مى صبوح كن سركه فروختن كه چه * كرچه ز خواب خستهء خوش ترش و كران سرى ظهورى كفته برداشته خونم ز تف مهر تو جوش * وز حرف لبت حديثم افتاده بنوش شيرينى بازار شكر خندهء تو * كر دست شكرفروش را سركهفروش سر كوچك كنايه از بىقدر و بىتبيّن باشد چنان كه شيخ نظامى كفته و ليكن نكشت آتش كرم را * بسر كوچكى داشت آزرم را سركران كنايه از كسى كه در قهر و غضب باشد سركرفته كنايه از سه چيز است اول كنايه از دردسر است دويم كنايه از سرزنش و طعن باشد سيم كنايه از ملامتكننده است به نيكخواهى چنان كه شيخ نظامى كفته درآمد سر كرفته سر كرفته * عتاب سخت با من در كرفته سرمه خوردن كنايه از كرفتكى آواز بعضى فرياد كنندكان چنان كه كفتهام ناى خروشندكان و سرمهء مكّى * كوش نيوشندكان و صخره صمّا كنايه از كر شدن كوش است سرمهء كيتى كنايه از شب باشد سروخشت در محلى كويند كه به كسى سخن كنند يا از روى مهربانى نصيحتى نمايند و او نشنود چنان كه خواجه حافظ كفته سر تسليم من و خاك در ميكدها * مدعى كر نكند فهم سخن كو سر و خشت سرينكاه كنايه از تخت باشد چنان كه شيخ نظامى كفته سرى كو سزاوار باشد به تاج * سرينكاه او مشك بايد نه عاج سكجان و سكجكر كنايه از بيرحم و سختدل و سختى كش باشد چنان كه حكيم خاقانى كفته استخوان پيشكش كنم غم را * زانكه غم ميهمان سكجكر است سكدل كنايه از سه چيز است اول كنايه از سختدل دويم كنايه از بددل سيم كنايه از بد مرد بود شيخ نظامى كفته با همه سكدلى شكار منند * كوسفندان كشتزار منند سكساران كنايه از دو چيز است اول كنايه از طالبان دنيا است دويم كنايه از بيقراران باشد سكى كردن كنايه از مرتكب شدن بيرحمى و بىشرمى و بيمهرى و بيروئى و ديكر امور ناملايم باشد سنبلتر كنايه از خطوخال خوبان بود سنبلزر كنايه از منقل و انكشت دانست سنك بر شيشه زدن كنايه از توبه كردن شرابست سنك در موزه افتادن كنايه از دو چيز است اول كنايه از اقامت و ترك سفر است دويم كنايه از بيقرارى و مزاحمت بود چنان كه حكيم انورى كفته چرخ را با شرفش سنك فتد در موزه * كوه را با سخطش كيك فتد در شلوار سنك راه شدن كنايه از مانع شدن بود ابن يمين كفته هر رهى كان كرفتم اندر پيش * كشت خرسنك و سنك را هم شد سنكزن كنايه از ترازوئيست كه كموزن باشد سوارپا كنايه از پياده چست و چابك باشد و آن را پاسوار نيز كويند چنان كه مولوى معنوى كفته تو ماه آسمانى چون ماه چون توانى * تا تو سوار پائى تا تو سوار دستى سوار سيستان رستم باشد چنان كه حكيم خاقانى كفته يا غبار لاشهء ديو سپيد * بر سوار سيستان خواهم فشاند سوى پا ديدن كنايه از شرمنده و خجل شدن بود سه اسبه كنايه از بشتاب رفتن بود چه هركس كه خواهد به جائى بتعجيل رود سه اسب همراه بدارد تا هر كدام كه مانده شود بر اسب ديكر سوار كردد چنان كه كمال اسمعيل كفته بكوش جود تو ناكه حديث آن نرسيد * سه اسبه خانه تو تاختن بر آن آورد سه ايوان دماغ و سه غرفه دماغ و سه غرفه مغز كنايه از محلّ فكرت است و خيال و حفظ چنان كه حكيم خاقانى كفته هر مكتب او چو هشت باغيست * هريك چو سه غرفه دماغيست سه پايه هواى كنايه از ستاره نسر است سه خواهر و سه دختر كنايه از سه ستاره است كه متصّل به بنات النعش