رضا قلى خان ( هدايت )
797
فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )
امير خسرو كويد وز مرهء در پاى شه ارجمند * ريختنيهاى كهر مىفكند ريزهسيمين كنايه از ستاره باشد چنان كه خواجه عميد لومكى كفته قرصه زر شد نهان در سفره لعل شفق * ريزه سيمين به روى سبز خوان آمد پديد ريش كاو با اول مكسور و ياى معروف كنايه از ابله و احمق و نادان بود تفصيل اين اجمال آنكه در نفحات الانس مسطور است كه از بركه قدس سرّه حكايت كنند كه مردى بود فرزند خود را كفت هركز ريش كاو بودهء كفت ريش كاو چه بود كفت آنكه بامداد از خانه برآيد و كويد كنجى يابم پسر كفت اى پدر تا من بودهام ريش كاو بودهام حكيم انورى كفته چون ندارى بر كسى حقى حقيقت دان كه هست * هم تقاضا ريش كاوى هم هجا كون خرى ريكريك كنايه از ذرّهذرّه باشد چنان كه امير خسرو كفته اكر مىجست مرغى در ميانه * همى شد ريك ريكش سنكدانه حرف زاء زاد و بود كنايه از هست و بود و تمام سرمايه و مولد و مسكن شاعر كفته نور حق را كس نداند زاد و بود * خلعت حق را چه حاجت تار و پود زادهء شش روزه كنايه از مخلوقات است زاده مرّيخ كنايه از آهن است زال ابرو كنايه از دنيا است زال سپيدرو كنايه از دنيا است حكيم خاقانى كفته اين زال سر سپيد سيهدل طلاق ده * اينك به بين معاينه فرزند شوهرش و ديكر كنايه از بىمهر و بىشفقت باشد زال كوژپشت كنايه از فلك است زال موسيه كنايه از دو چيز است اول كنايه از دنيا است دويم كنايه از فلك است زبان بريدن كنايه از دو چيز است اول كنايه از عطا و بخشش است منقولست كه سائلى در ملازمت حضرت سرور كاينات سؤآل كرد فرمودند بيكى از اصحاب بروز بانش را ببر از مجلس برآمده خواست زبانش ببرد درين اثنا امير مردان على بن ابي طالب عليه السلام رسيدند و از حقيقت حال استفسار فرمودند آن صحابه كفت كه حكم است كه زبانش ببرند فرمود به او چيزى بدهند چون حقيقت واقعه از سرور عالم تحقيق كردند آنچنان بود كه مظهر العجايب فرموده بودند دويم كنايه از خاموش كردن مدّعيست بحجّة و دلايل زبان بستن كنايه از خاموش شدنست زبانسپر كنايه از دو چيز است اول كنايه از عهد و شرط باشد چنان كه حكيم فردوسى كفته زبان داد دستان كه تا رستخيز * نهبيند نيام مرا تيغ تيز امير خسرو كفته بهر لشكر آراى و هر مرزبان * كهى تيغ مىداد كاهى زبان دويم كنايه از رخصت دادن بود همو كفته زبانش داد شاه و مرد در سنج * در سنجيده بيرون ريخت از كنج همو كفته قراخان چينى يكى بر ستيز * اجل را زبان داد بر تيغ تيز زباندان كنايه از سه چيز است اول كنايه از فصيح و سخن كفتن است دويم كنايه از شخصى است كه همه زبانها داند چنان كه شيخ سعدى كفته زباندنى آمد بصاحبدلى * كه محكم فروماندهام در كلى سيم كنايه از شاكرد باشد زبان زدن كنايه از سخن كفتن باشد چنان كه بخشى كفته اكر خواهى سخن كوئى سخن بشنو سخن بشنو * زبان آنكس تواند زد كه اول كوش كردد او زبان بستدن كنايه از خاموش كردانيدنست حكيم خاقانى كفته نخست از من زبان بستد كه طفل اندر نوآموزى * چو نايش بيزبان بايد نه چون بربط زباندانش زبان كرفتن كنايه از شخصى است كه از لشكر دشمن بجهته تحقيق احوال بكيرند زبان يافتن كنايه از رخصت يافتن تكلّم بود چنان كه حكيم اسدى كفته زبان يافت كوينده اندر سخن * به دو كفت كى شاه تندى مكن زرآب كنايه از شراب زعفرانى بود زر خشك كنايه از زر خالص بود زرداب ريز كنايه از دو چيز است اول كنايه از خون ريختن است دويم كنايه از ريختن خوى باشد زرد رخ كنايه از دو چيز است اول كنايه از شرمنده و منفعل باشد دويم كنايه از ترسنده است زردكف و زردمى و زرسرخ سپهر و زركر چرخ و زرّين ز نخ و زرّين كاسه و زرّينكلاه كنايه از آفتاب باشد چنان كه حكيم خاقانى كفته در طريق كعبه جان چرخ زرّين كاسه را * از پى دريوزه جاى كاسه كردان كرديدهاند مختارى كفته چو ملك دنيا بر بندكان كند * عراق بهره زرينكلاه خواهد بود ملا محمد عصار در بلندى قلعه كفته اكر كردى فلك بر سر نكاهش * بيفتادى ز سر زرّين كلاهش زرد كوش كنايه از منافق باشد چنان كه پوربهاى جامى كفته كون فراخ و تنكچشم و دلسياه * زردكوش و دينفروش و عشوهخر زرده كامران كنايه از دو چيز است اول آفتاب است دويم روز باشد زرساده