رضا قلى خان ( هدايت )
798
فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )
كنايه از طلا است كه از كان بيرون آمده باشد زرّينكاو سامر كنايه از صراحى شرابست كه به صورت كاو سازند زرّين نركسه كنايه از ستاره است چنان كه حكيم خاقانى كفته در كام صبح از ناف شب مشك است عمدا ريخته * زرّين هزاران نركسه از سقف مينا ريخته زشتباد كنايه از غيبت است زلف بستن كنايه از نمودن خود بعاشق و دل عاشق بكمند خود درآوردن بود زلف زمين كنايه از دو چيز است اول كنايه از شب بود دويم كنايه از ان خاكيست كه جوهر آدمى است زلف و خال كنايه از دو چيز است اول معروفست دويم كنايه از آرايش و زينتى است كه در شب زفاف بر روى عروس كنند زمينپيماى كنايه از دو چيز است اول كنايه از مسافر و سيّاح است دويم كنايه از مساح باشد زمينجسته كنايه از مسافر و سيّاح است زمين خسته كنايه از زمينى است كه شيار كرده باشند يا بسبب آمدوشد مردم بغايت نرم شده باشد چنان كه باندك حركتى غبار برخيزد چنان كه حكيم انورى در صفت اسب خود كفته نى از غبار خاسته بيرون شدى به زور * نى از زمين خسته برانكيختى غبار زمين مرده كنايه از زمينى است كه در او رستنى نباشد زمينكوب كنايه از اسب و استر و امثال آن باشد زنبور سرخ كنايه از اخكر است زنجيرى و زنجيريان كنايه از ديوانه و ديوانكانست چنان كه شيخ نظامى در صفت مجنون كفته متوارى راه دلنوازى * زنجيرى كوى پاكبازى زنخ بر خون زدن كنايه از خجل شدن باشد زنخ زدن كنايه از بيهوده كفتن باشد چنان كه امير خسرو كفته هركه درين پرده مخالف تند * بر دهنش زن كه زنخ مىزند حكيم انورى كفته آسمان پنج كمال از خاك عالم بركشيد * تو زنخ مىزن كه در من كنج نقصانى كجاست زندان خاموشان كنايه از كور باشد و آن را مرغزن نيز كويند و بتازى قبر خوانند چنان كه حكيم سنائى فرمايد يكى با چشم دل بنكر درين زندان خاموشان * كه آنجا صد هزاران كس نديمان ندم بينى زندان سكندر كنايه از دو چيز است اول كنايه از شهر يزد است چنان كه خواجه حافظ كفته دلم از وحشت زندان سكندر بكرفت * رخت برنبدم و تا ملك سليمان بروم دوم كنايه از ظلمات است زن دودافكن كنايه از دو چيز است اول كنايه از شب تاريكست دويم كنايه از ساحره باشد زنكبار كنايه از دوات باشد و آن را هندبار نيز خوانند زنكله روز كنايه از آفتاب است زنهار خوار كنايه از عهدشكن باشد زودخيز كنايه از فرمانبردار باشد چنان كه شيخ نظامى كفته بفرمود تا خازن زود خيز * كند پيل بالا بر او كنج ريز زودسير كنايه از سه چيز است اول كنايه از شخصى است كه زود از صحبت دلكير شود دويم كنايه از بيفايده است سيم كنايه از بد مزاج باشد زهدان نهادن با اول مفتوح كنايه از دو چيز است اول كنايه از عاجز شدن بود در جنك و بحث دويم كنايه از مقر شدن است به سستى و كمفهمى خود زهديده كنايه از شوخ ديده و خيره بود زهراب كنايه از دو چيز است اول معروفست دويم كنايه از آبى باشد كه بدان پنير بهبندد زهرخند كنايه از خندهايست كه از غايت اعراض و خشم كنند زهر كردن كنايه از تلخ كردن عيش است زهره شب با اول مفتوح كنايه از روشنى شب باشد زهير منع كنايه از قطرات بارانست زه برزدن كنايه از شيرازه بستن باشد چنان كه شيخ نظامى كفته دلم را بزنهار زه برزدى * بجادو زبانى كره بر زدى زيرا ز ميانه كنايه از زبون باشد انورى كفته اسبى چنان كه دانى زيرا ز ميانه ريز * در كاهلى كه بود نه سكسك نه راهوار كمال اسمعيل كفته وانكو نخواست قدر ترا برتر از فلك * كارش چو كار خادم زيرا ز ميانه باد زيربالا كنايه از دو چيز است اول معروفست دويم كنايه از خطا و تجاوز بود زيربر با اول مكسور و ياى مجهول و راى موقوف و باى مضموم براء زده كنايه از دو چيز باشد اول كنايه از كيسه بر است دويم شخصى كه به ظاهر دوست نمايد و در باطن دشمن بود زير زبان كفتن و زير لب كفتن كنايه از پوشيده و آهسته باشد زير دراز كنايه از آواز آهسته باشد زين بر كاو نهادن كنايه از روانه شدن و رفتن باشد چنان كه مولوى معنوى كفته شب ماه خرمن مىكند اى روز زين بر كاونه * بنكر كه راه كهكشان از سنبله پر كاه شد حرف سين ساخته رنك كنايه از موافقت است سادهدشت كنايه از عالم ملكوت و جبروت است كه مجرد از اجسام است و در