رضا قلى خان ( هدايت )

796

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )

ز آب حرام ما حكيم فردوسى كفته كجا ديدهء تو جهد روز جنك * شتاب اندر آرد بروز درنك روز بازار كنايه از رواج و رونق بود چنان كه حكيم انورى كفته روز عيش و طرب و بستانست * روز بازار كل و ريحانست كمال اسمعيل كفته اى بزركى كه آستانه تو روز * بازار زمرهء فضلا است روزبان كنايه از مردم دركاه‌نشين پادشاهان بود چنان كه شاعر كفته شبانكه بدركاه بردش كشان * بر روزبانان و مردم‌كشان روز پيكر كنايه از روشن‌راى بود روز خسب كنايه از كاهل و غافل و مدبر بود روز خسب شبخيز كنايه از عابد و عيّار و شب‌رو و دزد باشد روز رخ كنايه از روشنى و سرخ روئيست روز سياه و روز سيه كنايه از روز ماتم بود روز فراخ كنايه بعد از طلوع صبح نزديك بطلوع آفتاب چنان كه حكيم ازرقى كفته دوش تا روز فراخ آن صنم تنك دهان * لب چون لاله همى داشت رمى لاله ستان روز كوشش و روز ننك و نام كنايه از روز جنك است چنان كه سلمان ساوجى كفته آن جهاندارى كه از آواز كوسش دمبدم * روز كوشش آيد اندر كوش كالنّصر معك روزكار بردن كنايه از عمر و وقت ضايع كردنست چنان كه شيخ سعدى كفته با فرومايه روزكار مبر * كزنى بوريا شكر نخورى روزكار رفتكان كنايه از بيدولتان باشد روز ننك و نبرد كنايه از روز جنك باشد چنان كه حكيم فردوسى كفته ز بدها نبايدت پرهيز كرد * چو پيش آيدت روز ننك و نبرد روى روشن كنايه از ظاهر باشد كمال اسمعيل كفته ز نازكى رخ معنى او چنان روشن * كه رنك آرد از ولالهاى نعمانى روشناس كنايه از شخص مشهور است كه آشناى همه‌كس باشد روشنان كنايه از ستارها باشد روشندان كنايه از چراغدان بود روغن بريك ريختن كنايه از كار و مهمّ بيحاصل بىمعنى بود چنان كه حكيم نزارى قهستانى كفته ازين نصيحت بيهوده اى فقيه ترا * چه حاصلست كه روغن بريك مىريزى روغن خود كنايه از دين خود باشد روغن رفته كنايه از كسى است كه از عمر و دولت سير شده باشد روغن زبان با غين مفتوح بنون زده و نون موقوف كنايه از نرم كفتار و چاپلوس بود چنان‌كه شيخ نظامى كفته نيوشنده از نرمى شاه روم * بروغن زبانى برافروخت موم روغن مغز كنايه از عقل بود روكاه با اول مضموم و كاف عجمى كنايه از سه چيز است اول كنايه از ديباچه كتاب بود دوم كنايه از علم جامه باشد سيم پيشواى امت را كويند رومى بچكان روان كنايه از اشك خونى روانست رومى خوى كنايه از كسى است كه بر يك خوى مستقل نباشد و با هركه درآميزد خوى او كيرد رومى و زنكى و رومى و هندو كنايه از روز و شب است چنان كه ظهير فاريابى كفته بر اين دو رومى و زنكى كر اعتماد كنى * ز روم تا بدم زنكبار بكشايد خواجه عميد لومكى كفته فرموده بخاتون جهان از شب و از روز * دو خادم چالاك لقب رومى و هندو رونما و روىنما كنايه از هديه‌ايست كه در وقت ديدن روى عروس دهند چنان كه استاد كفته بادا عروس بخت ترا زينتى كه چرخ * هر ساعتش به روى نما صد جهان دهد روىپوش كنايه از طمع باشد و نيز چيزى كه در ظاهر طورى نمايد و در باطن طور ديكر بود آن را روپوش نيز خوانند روى خاندان كنايه از شرف خيلخانه و دودمان باشد روى ديدن كنايه از جانب‌دارى كردن باشد چنان كه امير خسرو كفته جور رويش بهر كه مىكويم * روى آن دلرباى مىبيند كاهى كفته آنكه كويد روى او خورشيد را ماند بنور * روشنم كرديد كو خورشيد را روديده است روى نسل آدم كنايه از پيغمبر و اشراف باشد و در بعضى از فرهنكها كنايه از قرار و آرام است روى نمودن كنايه از حاصل شدن و در خاطر كذشتن باشد روئين‌تنى كنايه از سه چيز است اول معروفست دويم كنايه از مغز و پى باشد سيّم كنايه از معده بود ره‌آورد و راه‌آورد كنايه از چيزيست كه چون كسى از جائى آيد بطريق تحفه آورد و سوغات را نيز كويند چنان كه حكيم سنائى كفته كار روزى چو روز دان بدرست * كه ره‌آورد روز روزى تست شرف شفروه كفته يك سفر كن اى سحر از بهر مشتاقان يار * پس ره‌آوردى بياور هم ز خاك كوى او رهروان كردون كنايه از سبعهء سيّاره است ره‌نورد كنايه از اسب و پياده تيزرو باشد و آن را راه نورد نيز كويند ره‌نشين كنايه از كدا و بيخانمان باشد كه بر سر راهها نشسته كديه كند و آن را راه‌نشين نيز كويند چنان كه حكيم انورى كفته اى بدركاه تو قصه‌رسان صاحب رى * ره‌نشين سر كوى كرمت حاتم و مكرر شد طى ريختنى كنايه از نثار باشد چنان‌كه