رضا قلى خان ( هدايت )
795
فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )
كنايه از نباتات است راستخانه در اصطلاح كسى را كويند كه با همه كس از قرار راستى و درستى معاش كند چنان كه كمال اسمعيل كفته چو راستخانه كسىام كه روزكار * مرا همى طرازد بر خط استوا پرده رانكشادن كنايه از چهار چيز است و اين لغت از اضدد است اول كنايه از سوار شدن و رفتن بود چنان كه حكيم خاقانى كفته لشكر غم ران كشاد آمد دوران او * ابلق روز و شب است نامزدران او همو كفته سر نعل بهاى سم اسبت كنم آن روز * كائى بكمين دل من ران بكشائى دويم كنايه از فرود آمدن از مركب باشد سيم كنايه از عيب ظاهر كردنست چهارم كنايه از برهنه شدن باشد راه افتادن كنايه از راه پيش آمدن و راه زدن باشد چنان كه امير خسرو كفته دلم را در سر زلفت ره افتاد * غريبان را بهندستان ره افتاد ره افتادن كرفت از هر كرانها * بماند از راه رفتن كاروانها راه انجام كنايه از اسب و در بعضى از فرهنكها كنايه از قاصد مرقوم است چنان كه شيخ نظامى كفته تنورى چنان كرم در بند نان * ره انجام را كرم تركن عنان راه آورد كنايه از سوغاتست كه مسافران بيارند چنان كه حكيم سنائى كفته كار روزى چو روزدان بدرست * كه رهآورد روز روزى تست راه بده بردن كنايه از صورت معقوليت داشتن است چنان كه كمال اسمعيل كفته مقصود بنده ره بدهى مىبرد هنوز * كر باشدش ز نور ضميرت هدايتى راه بسر بردن كنايه از تمام كردن راهست راه بند كنايه از راه زدن باشد چنان كه شيخ نظامى كفته سك من كرك راه بند منست * بلكه قصّاب كوسپند منست راه خفته كنايه از راهيست كه درازى داشته باشد چنان كه ظهورى كفته راه ملك عشق راه خفته است * صد درازى خفته در پهناى او راهدار كنايه از دزد و راهزن باشد چنان كه شيخ نظامى كفته مكر آن كوكناه كار بود * دزد خونى و راهدار بود راه غول با هاى مكسور كنايه از دنيا باشد راه كستر كنايه از مركوب است اعم از اسب و شتر و غيره راهنشين و رهنشين كنايه از كدا و بىخانمان باشد كه بر سر راهها نشسته كديه كند حكيم انورى كفته اى بدركاه تو بر قصه رسان صاحب رى * رهنشين سر كوى تو بود حاتم طى رخش بهار كنايه از باد بهارى و ابر بهارى رخش خورشيد و ماه كنايه از شعاع و پرتو آفتاب و ماه رخنهزده زبان مطعون خلايق رستهخاك با اول مضموم كنايه از ساير موجودات است رشتهتب با اول مكسور كنايه از ريسمانيست كه دختر نارسيده بدست چپ برليد بقد صاحب تب و بر آن افسون خوانده بر سر دست او بندند رشته دراز با اول مكسور كنايه از دادن فرصت است در كارها رك كرفتن و رك خوابانيدن كنايه از سستى و كاهلى كردنست در كارى رك بسمل خاريدن كارى كه خود را بكشتن دهد رك برخواستن كنايه از قهر و غضب است رك جان كنايه از سه چيز است اول كنايه از رك شريان باشد چنان كه لسانى كفته بيدادكرى پنجه فرو برد بخونم * نكرفته حريفى رك جانم كه توان كفت دويم كنايه از معرفت روح باشد سيم حبل الوريد بود رندان خاك پز كنايه از دانايانست كه دقيقهء از دقايق تحقيقات فرو نكذارند رند دهل دريده كنايه از كسى است كه از شرع بيرون رفته باشد رنك آزادان كنايه از سيرت و روش جوانمردان بود رنك آوردن كنايه از خجل شدن و خشم و قهر بخجلت آميخته و آن را رنك برآوردن نيز كويند چنان كه حكيم ازرقى كفته سنان خصم ترا كر ستاره وصف كنم * ستاره بر روش آسمان برآرد رنك فخر كركانى كفته از آن مى يكى جام پيما به من * كه رنك آورد زو عقيق يمن امير خسرو كفته بر زمين ريخته چون خوى ز جبين * آسمان در خوى غيرت ز زمين بر سرش ديده چو تاج جمشيد * رنك آورده ز جوهر خورشيد رنك بست كنايه از رنكى كه نرود رنكرز كلكون كنايه از شرابفروش است كه به عربى خمّار كويند رنك فروش كنايه از سه چيز است اول معروفست دويم كنايه از ابريشم فروش باشد سيم كنايه از مكار و فريبدهنده است رنك و بوى كنايه از داب و دارات و كرّ و فرد استعداد تمام باشد چنان كه حكيم فردوسى كفته سوى شهر ايران نهادند رو * سپاهى بدانكونه با رنك و بوى رنك هوا كنايه از تاريكى و تيركى باشد روباه زرد كنايه از آفتاب باشد چنان كه شيخ نظامى كفته چو شنكرف سودند بر لاجورد * سمور سينه راد روباه زرد روباهى كردن كنايه از مكر و حيله كردن بود روز اميد و بيم و روز درنك و روز بازخواست كنايه از روز قيامت باشد چنان كه شيخ سعدى كفته شنيدم كه در روز اميد و بيم * بدان را به نيكان ببخشد كريم خواجه حافظ كفته ترسم كه صرفه نبرد روز بازخواست * نان حلال شيخ