رضا قلى خان ( هدايت )

794

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )

كنايه از چيزى است كه رسيدن به آن مشكل و سخت و دشوار باشد دور كوشمال با اول مفتوح بثانى زده كنايه از زمانه پر فتنه و ظلم و ايّام فقر و حادثه بود دو رنك و دو روى كنايه از مرد منافق است و عالم را نيز توان كفت بواسطه شب و روز مختلف چنان كه وقتى كفته‌ام بينديش از اين سراى دورنك * كه نتوان در اين خانه كردن درنك دو سه دهليز كنايه از دو چيز است اول كنايه از عناصر اربعه است دويم كنايه از حواس خمسه باشد دوش برزدن كنايه است از شاهى كردن و آن را كتف بر زدن نيز كويند چنان كه خاقانى كفته بىسرانرا سرو كردن مفراز * بر مزن دوش كه ما را چه غم است دوكاو كنايه از شب و روز و بمعنى برج ثور و كاو زمين نيز آمده چنان كه شاعر ياوه‌كوئى كفته زير و زير دو كاو مشتى خر بين دو كاهواره كنايه از زمين و آسمان است و آن را دو قرص سرد و كرم نيز كويند دو كله‌دار و دو نان كرم و سرد كنايه از آفتاب و ماه باشد وقتى در حادثه زلزله كفته‌ام براى خواب طفل شيرخواره * بجنبانيد مادر كاهواره دو كوهر كنايه از عقل و روح است چنان كه ناصر خسرو كفته بالاى نه رواق مقرنس دو كوهرند * كز كاينات و هرچه در آن هست برترند دولاب مينا كنايه از فلك باشد و آن را دير مينا كويند دو مار سياه و سفيد كزنده كنايه از شب و روز است دويك كنايه از وقتىكه نفس قطع خواهد شد دوم مردن و آخر عمر است چنان كه حكيم خاقانى كفته كمشد دل خاقانى جان بر دو يك است * وز عذر فلك خلاص را هم به شك است هر مائده كه دست‌ساز فلك است * يا بى نمكست يا سراسر نمك است ديدبان بام چهارم كنايه از آفتاب باشد ديده‌بان فلك كنايه از زحل است ديده به راه داشتن كنايه از منتظر بودن است ديده بر وزن داشتن كنايه از اظهار خيانت كردن دوستان در خانه يكديكر چنان كه شيخ نظامى كفته مدان آن دوست را جز دشمن خويش * كه بينى ديده‌اش بر روزن خويش و چشم بر روزن نيز به همين معنى است ديده كافورى كنايه از نابينا بود ديده‌كنان با كاف مضموم كنايه از نكاه كردن و در كارى تامل نمودن باشد چنان كه حكيم سنائى كفته خود ديده‌كنان جمله بيايند سوى تو * ديدار ترا از دل و جان كشته خريدار امير خسرو كفته بنده خسرو كه ز تو ديده بپوشيد و برفت * چون ميسّر نشدش ديده‌كنان باز آمد ديده‌ور شدن كنايه از رسيدن بچيزها چنانچه هست و نظر انداختن بر چيزها ديرتنك و ديررند سوز كنايه از دنياست چنان كه شيخ نظامى كفته شادى از آنم كه درين دير تنك * شادى و غم هر دو ندارد درنك دير مينا كنايه از فلك باشد و آن را دولاب مينا نيز كويند ديوار خانه روزن شد كنايه از خراب شدن بود ديوار كوتاه ديدن كنايه از عاجز و زبون ديدن باشد چنان كه امير شاهى كفته غمت صد رخنه در جان كرد ما را * مكر ديوار ما كوتاه‌تر ديد ديوانه‌رو كنايه از كسى است كه مانند ديوانها سلوك كند و راه رود ديو جان و ديو دل كنايه از سه چيز است اول كنايه از سخت‌دل و بيرحم باشد چنان كه حكيم خاقانى كفته ديو دل باشيم برپاشيم جان * كان پرى دلدار ديدار آمد است همو كفته دل كم نكند از كار از ديو دلى زيرا * مزدور سليمان است از كار نينديشد دويم تاريك‌دل و جاهل بود سيم كنايه از اولاد است ديو دولت در اصطلاح كسى را كويند كه دولت او را بقائى نباشد ديو ديد و ديو ديده كنايه از ديوانه باشد ديوزاى كنايه از غصّه‌ناك باشد ديوسار در اصطلاح كسى را كويند كه اعمال و افعال ناشايسته ازو واقع شود ديو مردم در اصطلاح بسه معنى اطلاق مىشود اول كنايه از طايفه جن باشد دويم مردم مفسد و مفتّن را خوانند جمال الدّين عبد الرزاق كفته الحذراى عاقلان زين وحشت آباد الحذر * الفرار اى غافلان زين ديو مردم الفرار امير خسرو كفته زين هجوم ديو مردم سوى تنهائى كريز * زانكه تنها را دوم نبود مكر پروردكار سيم نوعى از حيوان است كه به عربى نسناس خوانند ديو هفت‌سر كنايه از دو چيز است اول كنايه از شب بود دويم كنايه از زمين بود ديكدان سرد كنايه از بخيل باشد چنان كه شيخ سعدى كفته بلطف سخن كرم‌رو مرد بود * ولى ديكدانش عجب سرد بود [ در حرف راء ] راز دل آب كنايه از دو چيز است اول كنايه از رطوبت و برودت باشد كه در جواهر آب است و آن باعث نموّ نباتات كردد چنان كه انورى كفته خوش خوش ز نظر كشت نهان راز دل آب * تا خاك همى عرضه دهد راز نهان را دويم كنايه از عكسى بود كه در آب افتاده باشد راز نهان خاك