رضا قلى خان ( هدايت )
791
فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )
از پرهيزكار متدين باشد سيم دستمال را خوانند دست برآورد و دست برآوردن كنايه از چهار چيز است اول كنايه از شفاعت و دعا كردن باشد دويم كنايه از تربيت يافته است سيم كنايه از غالب آمده است چهارم كنايه از دعوى كرده باشد دستبرد كنايه از دو چيز است اول كنايه از بردن بازى باشد چنان كه حكيم فردوسى كفته بيا تا جهان را ببد نسپريم * بكوشش همه دست نيكى بريم دويم كنايه از قدرت باشد چنان كه شاعر كفته پيش از آن روزى كه بخت از وصل خوشحالم كند * دست برد هجر مىترسم كه پامالم كند دست بر تركش زدن كنايه از خودآرائى و ادّعا نمودن باشد دست بر دهان كنايه از چيز خوردن و پشيمانى و افسوس دست بر سر كنايه از تاسف و تحيّر باشد دست برون كردن كنايه از قطع كردن دست باشد چنان كه حكيم انورى كفته با چنين دست مرا دست برون كن پس ازين * كر قناعت نكند دست كشد پيش نياز دست كندن و دست بدندان كندن كنايه از پشيمانى و افسوس خوردنست دستبسته كنايه از دو چيز است اول كنايه از بخيل بود دويم كنايه از مصلّى بود دست بشاخى زدن كنايه از يار نو كرفتن و مراد نو آرزو كردن باشد دست پيش داشتن كنايه از منع كردن باشد چنان كه شيخ سعدى كفته پر طاووس بر اوراق مصاحف ديدم * كفتم اين منزلت از قدر تو مىبينم بيش كفت خاموش كه هركس كه جمالى دارد * هركجا پاى نهد دست ندارندش پيش و در بعضى از فرهنكها كنايه از كريه كردن و دست بدعا برآوردن مرقوم است چنان كه شيخ نظامى كفته دست چنين بيش كه دارد كه ما * زارى ازين بيش كه دارد كه ما دستخوش كنايه از زبون و زيردست و عاجز باشد چنان كه سيف اسفرنكى كفته دستخوشان تواند پردكيان جنك و اريكدو نواشان بساز چوندل ايشان حزين حكيم ازرقى كفته عيد را دستخوش خويش كرفتيم ازو * ميوه و كل بجز اينكونه نخواهيم ديكر دست دادن كنايه از سه چيز است اول كنايه از ميسّر و حاصل شدن بود دويم كنايه از بيعت كردنست اين هر دو معنى را به ترتيب مرقوم مولانا لسانى كفته او نخواهد كه بارباب جنون دست دهد * ما در انديشهء وصليم كه چون دست دهد سيم كنايه از رام شدنست و در بعضى از فرهنكها بمعنى مضبوط شدن نوشتهاند دست در آستين داشتن كنايه از فارغ بودن از كارها است دست در آستين كردن كنايه از دست بازداشتن بود از كارى دست در كيسه زدن كنايه از جوانمردى كردن باشد دست دست اوست يعنى مسلّط است دست راست كنايه از وزير اعظم باشد چنان كه حكيم سنائى كفته منكه از دست اينم و آنم * من كنون دست راست سلطانم دسترنج كنايه از حرفه و پيشه كارى بود كه بدست كنند چنان كه حكيم فردوسى كفته يكى كاخ بد تارك اندر سماك * نه از دسترنج و نه از آب و خاك و مرد كارى را نيز خوانند كه بدست كرده باشند چنان كه شيخ نظامى كفته دستخوش كس نيم از بهر كنج * دستكشى مىخورم از دسترنج شيخ اوحدى كفته زو چه رنجى كه دسترنج تو خورد * كرك برّه برد چو خواهى كرد دستزن كنايه از دو چيز است اول كنايه از سرود كوى بود دويم كنايه از نادم باشد دست شستن كنايه از ترك دادن باشد چنان كه شيخ نظامى كفته چو بددل شد اين لشكر جنكجو * بيار آب و دست از دليران بشوى دستشكسته كنايه از مرد بىمعاش و هنر و مايه باشد دستكزن كنايه از مطرب و سازنده بود دست كزيدن كنايه از صدر مجلس است دستكش كنايه از دو چيز است اول كنايه از كدا باشد چنان كه شيخ نظامى كفته ساقى شب دستكش جام تست * مرغ سحر دستخوش نام تست كمال اسمعيل كفته اى دستكش تو اين مقوّس * وى دستخوش تو اين مقرنس دويم كنايه از كسى باشد كه دست كوران كرفته بهر جانب برد دستكشادن كنايه از جوانمردى و بخشش بود دست كشيدن كنايه از دست دراز كردن باشد بطمع چنان كه حكيم انورى كفته با چنين دست مرا دست برون كن پس ازين * كز قناعت نكند دست كشد پيش نياز كنايه از كدائى كردن هم باشد دست كفچه كردن كنايه از كدائى كردن باشد چنان كه شيخ سعدى كفته ز ديكدان لئيمان چو ديو بكريزند * نه دست كفجه كنند از براى كاسهء آش دست كندن كنايه از دست كزيدنست دست كزار كنايه از مددكار باشد دستمال كنايه از سه چيز است اول معروفست دويم كنايه از منديل باشد سيم كنايه از كرفتار و اسير و زبونست دست دست مردى