رضا قلى خان ( هدايت )
792
فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )
با تاى مثّناة فوقانى موقوف كنايه از يارى و مددكارى باشد و با تاى مكسور كنايه از قدرت و قوّت است دستنشان كنايه از كسى بود كه او را بكارى نصب كرده باشند دست نمودن كنايه از اظهار قدرت كردن بود چنان كه حكيم انورى كفته يكى بر خروشيد چون پيل مست * سپر بر سر آورد و بنمود دست دست و پا زدن كنايه از دو چيز است اول كنايه از طلب كردنست بجد و جهد تمام دوم كنايه از جان كندن بود دستيار كنايه از يارىدهنده است چنان كه استاد كفته نيست مر درماندكان فاقه را * جز ايادى و عطايت دستيار دست يافتن كنايه از ظفر يافتن و غالب شدن بود چنان كه شيخ سعدى كفته كنون دشمن بد كهر دست يافت * سر دست مردى و جهدم بتافت دف زدن كنايه از خواستن و كدائى كردن باشد دك زدن كنايه از كدائى كردن بود دكاندارى كنايه از چربزبانيست دلآسمان كنايه از سه چيز است اول كنايه از ميان آسمان بود دويم كنايه از سبزه بود سيم كنايه از ستاره است دل بر كسى لرزيدن كنايه از غمخوارى و مهربانى كردن باشد دلپيشه كنايه از خاموشى تمام است دلخاك كنايه از چهار چيز است اول كنايه از انبياء و اوليا باشد دويم كنايه از قبر است سيم كنايه از درون زمين بود چهارم كنايه از كاو ماهيست كه زمين بر پشت آنست دل دادن كنايه از دلير ساختن بود دلدلكنان يعنى نالان حكيم خاقانى كفته دلدلكنان در كوى او چون خود فراوان ديدهام دل روز كنايه از دو چيز است اول كنايه از نيمروز است دوم كنايه از آفتاب باشد دل شب كنايه از نيمشب باشد دلكرم كردن كنايه از عاشق شدن بود دل نمودن كنايه از عاشق شدن بود دل نمودن كنايه از مهربانى نمودن است دم خوردن كنايه از فريفته شدن باشد دم زدن و دم كرفتن كنايه از سكوت كردن و توقف نمودن و ترك دادن بود و آن را تن زدن نيز كويند چنان كه استاد فرخى كفته اى ابر بهمنى كه به چشم من اندرى * دم زن زمانكى و بياسا و كم كرى ابن يمين كفته اى ماه دلافروز بكردان قدحى مى * چون ماه فلك دم مزن از دور پياپى همو كفته كو پير خرد دم زند از وعظ و نصيحت * مستان خرابش بجهانيم به هىهى حكيم فردوسى كفته هوا از دم كام دمدم كرفت * تو كفتى كه پشت زمين خم كرفت دم سبحانى و دم نيمسوز كنايه از آه دردناك است دم شناس كنايه از حكيم و دانا بود چنان كه شيخ نظامى كفته زباندان يكى مردم دمشناس * طلب كرد كز كس ندارد هراس دم كرك كنايه از صبح كاذب بود چنان كه شيخ نظامى كفته چو صبح از دم كرك برزد زبان * بخفتن درآمد سك و پاسبان دنبه دادن و دنبه نهادن كنايه از غافل كردن و فريب دادن بود چنان كه خاقانى كفته شب راز كوسفند نهد دنبه آفتاب * تا كاهش دقش بمكافا بر افكند دندان كنايه از دو چيز است اوّل معروفست دويم كنايه از طمع باشد چنان كه حكيم نزارى قهستانى كفته بدان دو رشتهء لؤلؤ ميان حقّه لعل * چه كويمى كه مرا بر لبت چه دندانست دندان به خون بردن كنايه از كزيدن و كزيدكى دندان بزهر خائيدن كنايه از سخنى است كه ناشى از نهايت عداوت و دشمنى باشد شيخ سعدى كفته بخائيدش از كينه دندان بزهر * كه دونپرور است اين فرومايه دهر دندان بها كنايه از دندان مزد است چنان كه شيخ نظامى كفته هر كهرى كز دهن سنك خاست * با لبش از جمله دندان بها است دندان بكام فرو بردن كنايه از كامياب شدن و مستولى كشتن باشد دندان تيز كردن و دندان نهادن كنايه از طمع بستن باشد چنان كه سيف اسفرنكى كفته اى حلقه خاتم سليمان * بر لعل تو تيز كرده دندان دندان داشتن دندان فرو بردن كنايه از دو چيز است اول كنايه از چشم داشتن و كينه ورزيدن باشد دويم كنايه از اقدام نمودن و سخت مجد شدن بود در كارى كمال اسمعيل كفته خشمت به كار خصم چو دندان فروبرد * تا پشت كاو ماهى آسان فروبرد ظهير فاريابى كفته دندان فرو مبر باميد اى دل ار ترا * روزى لب نكار بكامى زبان دهد دندان زدن كنايه از برابرى كردن و خصومت بود چنان كه حكيم سوزنى كفته كسى كه با تو بدندان زنى برون آيد * بود زمانه مر او را بقهر دندان كن دندان سپيد كردن و دندان پوشيده كردن كنايه از دو چيز است اول كنايه از عاجز شدن و فروتنى كردن بود شرف شفروه راست در صف اوصاف از وبلا به و زارى نطق چو دندان سپيد كرد زبان را دويم كنايه از خنده كردن بود چنانكه شيخ نظامى كفته سياهان بر آن كار دندان سپيد * ز خنده لب روميان نااميد همو كفته شب آن به كه پوشيده دندان بود * همان لحظه ميرد كه خندان بود دندان كردن كنايه از اعراض كردن و مضايقه نمودن باشد چنان كه سيّد سراج الدين سكزى كفته