رضا قلى خان ( هدايت )
784
فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )
كنايه از فرزند و محبوب عزيز چراغ سپهر كنايه از ماه و آفتاب و ستارها باشد چراغ مغان كنايه از شراب صاف بود چرب پهلو كنايه از كسى است كه مردم ازو فايده و منفعت يابند چرابخور كنايه از عيش و نعمت باشد چربدست كنايه از تيزدست و شيرينكار باشد چنان كه شيخ نظامى كفته كمربند چربدستى كند * به صد مهر مهمانپرستى كند حكيم خاقانى كفته از استخوان فيل نديدى كه چربدست * هم پيل سازد از پى شطرنج پادشاه چربزبان و چربكو كنايه از دو چيز است اول كسى باشد كه بسخنان خوشدل مردم بجانب خود راغب سازد چنان كه شيخ نظامى كفته همان چرب كو مرد شيرين كذار * چنين چربى انكيخت از مغز كار دويم كنايه از چاپلوسى و فريبنده بود شيخ نظامى كفته فسانه بود خسرو در نكوئى * فسونكر بود وقت چربكوئى چربى كنايه از لينت و نرمى و ملايمت و رفق و مدارا باشد چنان كه شيخ نظامى كفته بچربى توان پاى روباه بست * بخرما دهد طفل چيزى ز دست چربيدن كنايه از غالب شدن و افزون كشتن و بر سرآمدن بود چنان كه مولوى معنوى كفته سجده كردند و بكفتند اى خديو * كه يكى كرّت بما چربيد ديو چرخ تيزرو كنايه از اسب تند رفتار چست و چابك باشد چنان كه ابو الفرج رونى كفته آباد بر آن چرخ تيزرو * كز نور سراپاى او عجين هم زور چو شيرانش بر كتف * هم داغ چو كورانش بر سرين چرخ دولابى و چرخه آبنوس كنايه از آسمان باشد چنان كه جامى كفته فغان زين چرخ دولابى كه هر روز * بچاهى افكند ماه دلافروز چرخ ترسا جامه چرخ كبود و چرخ كند ناكون كنايه از فلك اول باشد چرخ زرّين كاسه كنايه از فلك چهارم است چرم كور كنايه از زه كمانست چنان كه شيخ نظامى كفته چو بر شاخ آهو كشد چرم كور * بدوزد سر مور بر پاى مور چشم به راه داشتن كنايه از انتظار كشيدن باشد چشم بر زمين افكندن كنايه از دو چيز است اول كنايه از سجده كردن باشد دوم فرونكريستن بود خواه از شرم خواه از تواضع خواه از اندوه چشم با آب كنايه از بىشرم و بيحيا باشد چنان كه خواجه حافظ كفته شوخى نركس نكر كه پيش تو بشكفت * چشم دريده ادب نكاه ندارد چشم زدن كنايه از پنج چيز است اول كنايه از بيدار بودن نخسبى چند خواب خواهى كرد * چشمزن از هجوم عياران نقب در خانمان خفته زنند * دزد خالى رود ز بيداران دويم كنايه از ترسيدن باشد چنان كه امير خسرو كويد ببايد چشم زد زان شير يحجير * كه او چشم تو زد از ناوك تير همو كفته سنان نيزهء تيزت كه اختر چشم زد از وى * ز رفعت برتر از اوج فلك يك نيزه بالا شد سيم اندك زمان است استاد كفته يك چشم زدن غافل از آن ماه نباشم * ترسم كه نكاهى كند آكاه نباشم چهارم اشارت كردن را كويند پنجم شرم كردن را خوانند چشم سوزن و چشمه سوزن كنايت از غايت تنكى و تنك چشمى است چشم شب كناه از ماه و ستاره بود چشم كردن كنايه از چشمزخم رساندن باشد چشم كرم كردن كنايه از خواب كردن بود چنان كه حكيم فردوسى كفته فرود آمد از باركى شاه نرم * بدان تا كند بركيا چشم كرم چشم كشته كنايه از احول باشد چشمه آتشفشان چشمه خاورى چشمه سيماب ريز چشمه كرم كنايه از آفتاب باشد چنان كه شيخ نظامى كفته سنان سكندر در ان داورى * سبق برد بر چشمه خاودى چشمه بماهى شد كنايه از رفتن آفتاب ببرج حوت چشمه روشن كنايه از آفتاب عالمتاب است چنان كه كفتهاند چو ناپديد شد از چشم چشمه روشن * دراز كشت شب دير باز را دامن چشمه نوربخش كنايه از دو چيز است اول كنايه از آفتاب دويم كنايه از آب حيات بود چشمه نوش كنايه از دو چيز است اول كنايه از آب حيات دويم كنايه از دهان معشوق چكيده خون كنايه از مى انكورى باشد چنبر مينا كنايه از آسمان باشد چوكان سنبل كنايه از زلف معشوق باشد چوكانى كنايه از اسبى باشد كه در چوكان بازى خوب بكردد چنان كه سلمان ساوجى كفته چون بميدان مىرود بر جنك چوكانى سوار * كوى خورشيد از بر كردون بچوكان مىبرد چهاربالش و چهار بالشت كنايه از سه چيز است اول مسندى باشد كه پادشاهان و صدور و وزرا بر زبر آن بنشينند چنان كه شيخ سعدى كفته در آن حرم كه نهندش چهار بالش عزت * جز آستان نرسد خواجكان صدرنشين را ظهير فاريابى كفته ماه را بر چهار بالش چرخ * نو به ملك پنجكانه زدند دويم