رضا قلى خان ( هدايت )
781
فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )
زمين خايهء در او * كر علم تشت و خايه ندانسته بدان تشنه جكر و تشنه دل كنايه از مشتاق است تفته جكر عاشق مهجور تلخ و ترش محنت و مشقت دنيا چنان كه حكيم خاقانى كفته بتلخ و ترش رضا ده بخوان كيتى بر * كه نيشتر خورى ار بيشتر خورى حلوا تمام شدن كنايه از مردن باشد مثال در عاشقى بمير حسن تا شوى تمام * نشنيدهء كه هركه بميرد تمام شد تنك شكر كنايه از دهان معشوق باشد چنان كه شيخ نظامى كفته ملك بر تنك شكر بوسه بشكست * كه شكر در دهان بايد نه در دست لبش بوسيد و كفتا انكبين است * نشان دادش كه جاى بوسه اينست تن در دادن كنايه از قبول كردن و راضى شدن باشد چنان كه معين استرابادى كفته كر قرض تو حنظل عوضش قند بده * ور زانكه بخارا تو سمرقند بده تن در مده ار به قرض جانت بدهند * ور جان بدل قرض ستانند بده سلمان ساوجى كفته بر قامت بزركى او اطلس فلك * مىزيبد ار بزركى او تن در آن دهد تنكرو با اول مضموم بثانى زده كنايه كنايه از بخيل و ممسك و ترشرو و سخترو باشد چنان كه شيخ سعدى كفته بناليد درويشى از ضعف حال * بر تنكروئى خداوند مال تن زدن كنايه از ساكت شدن است چنان كه قاضى نورى كفته مىخواستم كه آه كشم باز تن زدم * خنجر بر او كشيدم و بر خويشتن زدم تنك بيغوله كنايه از دنيا باشد تنك چشم كنايه از بخيل و نو كيسه تنكدست كنايه از مفلس و بيچيز باشد توشه برداشتن كنايه از مسافر شدنست تير افكندن كنايه از دو چيز است اول كنايه از دعاء بد كردن باشد دويم كنايه از طعنه زدن بود تير كردون كنايه از آفت و حوادث آسمان باشد تيرهدست كنايه از دنيا و عالم جسمانى بود تيره كل كنايه از آب و شراب دردآميز بود تيزمغز كنايه از مردم تند كمحوصله باشد تيز كرديدن كنايه از خشمكين و متغيّر شدن بود چنان كه شاعر كفته چرا تيز كشتى بپرده سراى تيشه بسوى خود زدن كنايه از حريص و طامع بودن تيشه بپاى خود زدن كنايه از ضايع كردن خود و خود را از كار بازداشتن باشد تيشه بودن كنايه از صرفهجوئى و مال جمع كردن از ديكران براى خود چنان كه حكيم انورى كفته كردكارا مشت رندى ده جهان را خوش تراش * تا كى از قومى كه هم ايشان و هم ما تيشهايم تيشه فرهاد تيز كردن كنايه از عشقبازى كردن در جاى خطرناك تيغ افراسياب كنايه از خطى شعاعى كه از تابش آفتاب يا آتش يا چراغ پيدا شود چنان كه حكيم خاقانى كفته تيغ افراسياب چه خون سياوشان كدام * در قدح كلين نكر عكس شراب كوهرى و آن را تيغ خورشيد نيز كويند تيغ دو دستى زدن كنايه از جنك سخت كردن بود چنان كه منوچهرى كفته تيغ دودستى زند بر عدوان خداى * همچو پيمبر زده است بر در بيت الحرم شيخ نظامى كفته دو دستى چنان مىكذاريد تيغ * كز او خصم را جان نيامد دريغ امير خسرو كفته ملك بميراث نيابد كسى * تا نزند تيغ دودستى بسى تيغزن آسمان كنايه از سه چيز است اول كنايه از صبح صادق دويم كنايه از مريخ سيم آفتاب تيغ ستم كنايه از رونق و رواج ظلم بود چنان كه ملك طيفو را بخدانى كفته خون چكان است ملك تيغ ستم مىترسم * كه پى آخر بدر خانه قاتل برود تيغ كوه كنايه از بلندى كوه باشد تيغ كوشتين كنايه از زبان باشد و آن را شمشير كوشتين نيز كويند چنان كه امير خسرو كفته نىنى كه هرچه كوئى به زان خموش زانك * بس نيك و بد كه كشته شد از تيغ كوشتين [ در حرف جيم ] جادو سخن كنايه از شاعر فصيح و بليغ جا كرم كردن كنايه از دو چيز است اول كنايه از جاى قرار كرفتن باشد چنان كه شيخ نظامى كفته از آن سرد آمد اين كاخ دلاويز * كه چون جا كرم كردم كويدم خيز دويم كنايه از مرا قبه رفتن بود جام بر سنك زدن كنايه از توبه كردن شرابست جام شيرومى كنايه از چهار چيز است اول كنايه از پياله كه پر از آب كوثر باشد دويم كنايه از آب و دهان معشوق است سيّم كنايه از كلامى باشد كه شيرين باشد و حال آورد چهارم كنايه از اشعار خوب باشد جام شهريارى باصطلاح قدح بزرك شرابخوار را كويند چنان كه مولوى معنوى كفته نه شهريار شناسيم اى مسلمانان * از آنكه نيست دل از جام شهريارى سير جام شير كنايه از پستان شيردار بود جام كوهرى كنايه از دو چيز است اول كنايه از پياله بلورين سفيد و امثال آن باشد چنان كه حكيم خاقانى كفته چشمه خضرساز لب از لب جام كوهرى * كر ظلمات بحر جست آينه سكندرى دويم كنايه از لب معشوق است