رضا قلى خان ( هدايت )
782
فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )
جامكىخوار كنايه از سه چيز است اول كنايه از علوفهدار بود چنان كه شيخ نظامى كفته كه اى جامكى خوار تدبير من * ز خوان سخن چاشنى كير من دويم كنايه شرابخوار باشد سيم كنايه از خدمتكار است جامه خرشيد كنايه از سه چيز است اول كنايه از زمين بود دويم كنايه از برك درختان است چنانچه شيخ نظامى كفته ابر بباغ آمده بازىكنان * جامه خورشيد نمازىكنان سه كنايه از غبار كه بدان آفتاب پوشيده شود جامه در نيل زدن كنايه از تعزيت و ماتم داشتن بود چنان كه شيخ نظامى كفته چو هندى زنم ابر سر ژنده بيل * زند بيلبان جامه در خم نيل جامه بدندان كرفتن كنايه از كريختن باشد جامه فوته كردن كنايه از چاك كردن جامه بود جامه نمازى كردن كنايه از شستن و پاك كردن غزالى كفته ما جامه نمازى بسر خم كرديم * وز آب خرابات تيمّم كرديم جامهء نوروزى كنايه از قباى سرخ و زرد و كلهاى كوناكون كه در بهار بشكفد و آن را جامهء عيد نيز كفتهاند جان آهنين كنايه از بيرحم و سختجان و دلاور باشد و آن را آهنجان و آهنين جكر نيز خوانند چنان كه مختارى كفته سركشان كر پيش او آرند جان آهنين * ز اتش سيما بكون تيغش رخ زرّين برند جان بدستار چه دادن كنايه از جان بشكرانه دادن و رضا دادن و پيشكش نمودن باشد چنان كه حكيم خاقانى كفته جان به دستارچه دهم او را كز غبب طوق در براندازد جان پريان كنايه از شراب باشد چنان كه حكيم خاقانى كفته از پيكر كاو آيد در كالبد مرغ * جان پريان كز تن خم يافت رهائى جان تو و جان او و جان شما و جان من جان من و جان شما اين عبارتيست كه هركاه كسى كسى را يا چيزى را به كسى بسپارد و سفارش نمايد كه اين را عزيز دار و نيك محافظتش بكن يكى از اين عبارات مذكوره را بكويد چنان كه حكيم خاقانى كفته عشق ببانك بلند كفت كه خاقانيا * يار عزيز است صعب جان تو و جان او سلمان ساوجى كفته جان شيرين من است اين شعر و من پيش شما * مىسپارم جان خود جان من و جان شما جان جان بتكرار جان كنايه از روح اعظم است و آن را جان جانها نيز كويند جاندارو كنايه از فادزهر و ترياق سموم است چنان كه حكيم خاقانى كفته جان داروى فاقه مردكانيم و من در محلّى نيز كفتهام جاندار وى مردكان هجران * ديدار حبيب دلنواز است جان در ميان كنايه از آنست كه مرا با تو بجان مضايقه نيست چنان كه كمال اسمعيل كفته اى قلمت با دوات طوطى هندوستان * پيش زبان تو تيغ هندوى جان در ميان جان زمين كنايه از سبزه و كل و ميوه است جان شكر كنايه از عزرائيل عليه السلام است جاى كرم كردن مكرر شده كنايه از توقف كردن و ماندن باشد چنان كه شيخ نظامى كفته از آن سرد آمد اين كاخ دلاويز * كه تا جا كرم كردى كويدت خيز جبّه درويش كنايه از ابر و شب باشد چنان كه انورى كفته روزى كه فلك جبّه درويش كرفتى * از فضله زنبور بر او دوختمى جيب جبّه هزار ميخى كنايه از فلك ثوابت است جفا بيشه كنايه از دو چيز است اول كنايه از كنهكار باشد دويم كنايه از ظالم و ستمكار بود جفتى خوردن و جفتى كردن كنايه از مباشرت باشد چنان كه حكيم خاقانى كفته از آن شد پرده چشمم به خون بكرى آلوده * كه غم بالعبستان ديده جفتى كرد پنهانى جكرخواره كنايه از محنتكش و اندوهخوار بود جكركوشه كنايه از فرزند باشد و آن را جكر نيز خوانند جمشيد ماهىكير كنايه از دو چيز است اول آنكه آفتاب در برج حوت باشد دويم كنايه از حضرت سليمان است جوال كنايه از بدن باشد چنان كه شيخ نظامى كفته هم از بهر مردى هم از بهر مال * بكوشيم تا جان بود در جوال جوانمرد كنايه از كريم و سخى و بخشنده بود چنان كه ابن يمين كفته خطابى با فلك كردم كه از تيغ جفا كشتى * شهان عالمآرا و جوانمردان برمك را همو كفته بكرد سر برآوردى كروهى سفله را وانكه * به خاك ره فرو بردى جوانمردان آكه را جوجو كنايه از ريزهريزه و پارهپاره بود چنان كه حكيم خاقانى كفته خورشيد رخشان است مى * زان زرد و لرزانست مى جوجو همه جانست مى * فعلش بخروار آمده همو كفته جو بجو جور دلستان بركير * دل جوجو شده ز جان بركير جوز بر بر كنبد انداختن كنايه از كار بيحاصل كردن است چنان كه شيخ نظامى كفته چو عاجز شدند اندران تاختن * وزان جوز بر كنبد انداختن جوشنده مغز كنايه از خشمناك باشد و در بعضى از فرهنكها بمعنى هشيار مرقوم است جهانبين كنايه از چشم و مرد سيّاح و جهانديده وقتى كفتهام چون ازين جهان آخر نيست حاصلى كس را * پيش ما جهانبينى بهتر از جهانبانى